یافتن پست: #خانه

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/19 - 18:14
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/19 - 18:12
+1
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی



او ک ب فقیرترین ریس‌جمهور جهان شهرت دارد حالا در صف انتظار یک بیمارستان دولتی در پایتخت اروگوئه دیده میشود. در حالی که میتواند از بهترین بیمارستانها و امکانات کشورش استفاده کند. او حتی هر ماه حدود ۹۰٪ از حقوق ریاست جمهوری خود را ب موسسات خیره میبخشد. و البته دین هم ندارد!! نماز هم بلد نیست بخواند!! ب خانه خدا هم تابحال مشرف نگردیده!! از دو طرف هم سید نیست!! تکیلاخور سختی هم است!! زنش هم حجاب را رعایت نمیکند!!
بیچاره اگر میدانست ن[!] و منکر در آن دنیا بخاطر اهمال در این اعمال با گرز کلفت و چماق نیمسوز منتظرش هستند، از همین امروز شروع میکرد اختلاس کردن و دزدیدن!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/18 - 14:56
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این کمبود پول خرد است که کارخانه آدامس شیک را زنده نگه داشته

اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/18 - 14:06
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 19:11
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس امد- سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.



نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم


دیدگاه  •   •   •  1393/06/17 - 12:08
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ،

متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند .

نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه

متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ،

زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این

فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود

تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر

زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر

نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد :

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم !!!

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی .

راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد

میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته ، من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم .

همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت .

امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/15 - 12:40
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻢﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻻﺵ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪ !!
ﻓﻘﻂ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺗﻤﺮﮐﺰﺷﻮ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﭘﺎﯼ ﺏﭽﻪﺍﺵ ... ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ
ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺣﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ: " ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﯽ ... ﺗﻮ ﺟﺎﻣﻌﻪ
ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﯽ !! "
.
.
ﺏﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻇﺮﺍﻓﺘﺶ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﭽﻪﺍﺵ ﯾﻪ
ﻭﻗﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻢ ﻧﯿﺎﺭﻩ ...
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﭽﻪﺍﺵ ﺑﺎ ﻭﻗﺎﺣﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ : " ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯽ ... ﺗﻮ ﮐﻪ
ﻫﻤﺶ ﺳﺮﮐﺎﺭﯼ !! "
.
.
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺩﺭﺍ، ﭼﻪ ﺷﺎﻏﻞ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺩﺍﺭ
.
.
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﺩﺭﺍ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﺬﺍ ﮐﻤﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻏﺬﺍ ﺭﻭ ﺩﻭﺱ
ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺳﯿﺮﻩ ﺧﻮﺩﺷﻪ ...
.
.
ﮔﻔﺖ ﺑﺎﻣﺎﺩﺭﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺴﺎﺯ
ﮔﻔﺘﻢ : "ﻣﻦ ﺑﺎﻣﺎﺩﺭﻡ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻤﯿﺴﺎﺯﻡ ........ ﺩﻧﯿﺎﻣﻮﻣﯿﺴﺎﺯﻡ ....... "
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 22:42
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مردی بر همسر خود در آشپزخانه وارد شد و از او پرسید
کدام یک از فرزندان خود را بیش از دیگر فرزندانت دوست داری ؟

همسر او گفت همه آنها را بزرگشان و کوچکشان،
دختر و پسر همه یکسانند و همه را به یک اندازه دوست دارم

شوهر گفت : چگونه دل تو برای آنها همه جا دارد
همسر جواب داد :

این خلقت خدا است که مادر دلش برای همه فرزندان خود وسعت دارد

مرد لبخندی زد و گفت :
اکنون شاید بتوانی بفهمی که چگونه دل مرد برای « چهار زن » همزمان وسعت دارد

خدایش بیامرزد روش والایی در قانع کردن داشت ،

اما موقعیتش در آشپزخانه غلط بود

مراسم آن تازه در گذشته صبح و بعد از ظهر فردا برگزار می شود ! :))
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 22:25
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مردی مرده بود و او را غسل داده و کفن کرده بودند
و روی تخت غسالخانه گذاشت بودند تا تابوت بیاورند و تشیعش کنند،
زنش را دیدند که بادبزنی به دست گرفته
و کفن او را که از آب غسل مرطوب شده بود، باد می زند !
گفتند : عجب زن با مهر و محبتی که حتی بعد از مرگ شوهرش به فکر آسایش اوست
نزدیک رفتند و گفتند :
ای زن ، مرده را خیسی و خشکی و سردی و گرمی تفاوت نمی کند،
خودت را به رنج مینداز !
زن گفت : آخر، شوهرم وصیت کرده که تا کفنش خشک نشده، شوهر نکنم

{-7-}
.
دیدگاه  •   •   •  1393/06/14 - 17:45
+4
صفحات: 2 3 4 5 6 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ