یافتن پست: #خوب

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:55
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:41
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:39
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خواهر و برادرای مهربونم.تواین مدت باهم خندیدیم.همدردی کردیم.ساعاتی از عمرمون رو تو همین دنیای مجازی باهم گذروندیم....حلاصه خوبی بدی دیدید حلال کنین.به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.من دارم میرم...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
دسشویی.2دیقه دیگه بر میگردیم.
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:28
+2
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
زینگ زینگ: دختر بچه گوشی رو بر میداره

سلام: بله؟

سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

دختر: نمیشه!

مرد: چرا؟

دختر: چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

سکوت

مرد: بابایی ما که عمو حسن نداریم!

دختر: چرا داریم. الان پیش مامانه.

مرد: ببین عزیزم. اینکاری رو که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

دختر: چشم بابا

چند دقیقه بعد

بابا جون گفتم.

خوب چی شد؟

هیچی. همین که گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون

همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا

تکون نمیخوره دیگه!!؟

خوب عمو حسن چی؟

دختر: عمو حسن از پنجره پرید تو استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی

کرده بودی یه صدای بامزه ای داد که نگو! هنوز همونطور خوابیده!

مرد: استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****8875 نیست؟

دختر: نه!

مرد: ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

باشه خداحافظ

:|

خخخخخخخ{-7-}{-18-}{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:23
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:14
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:12
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
7 دیدگاه  •   •   •  1393/06/13 - 15:10
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1393/06/12 - 16:47
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ