یافتن پست: #خوب

mina_z
mina_z
غضنفر داشت گريه می کرد باباش پرسيد چی شده ؟ گفت : عاشق شدم ! باباش گفت : حالا عاشق کی شدی ؟ گفت : هر کسی که شما صلاح بدونی ! {-18-}{-18-}{-21-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:40
+7
-1
mina
mina
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که… شرط عشق چه بود؟!(جوابشو واسم ارسال کن)
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:14
+1
ebrahim
ebrahim
کرایه تاکسیو دادم, بقیه پولمو 1 هزاری پاره پوره داده, میگم هزاری دیگه نداری بدی، میگه چیه؟ پاره است؟ پ ن پ, عکس امام توش خوب نیافتاده, یه دونه میخوام واضحتر باشه!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:17
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه روز یه پسره به یه دختره میگه با من ازدواج میکنی؟ دختره میگه نه! و پسره یک عمر به خوبی و خوشی زندگی کرد.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
( یه توپ دارم قلقلیه ) پَ نه پَ شش ضلعی نامنتظمه ( میزنم زمین هوا میره ) پَ نه پَ می خواستی زمین و حفر کنه برسه مرکز زمین ( نمی دونی تا کجا میره ) . . . پَ نه پَ می دونم نمیگم که ریا نشه ( من این توپو نداشتم ) پَ نه پَ داشتی ، رو نمی کردی ( مشقامو خوب نوشتم ) پَ نه پَ همش برو دنبال یللّی تللّی ( بابام بهم عیدی داد ) پَ نه پَ می خواستی روز مادر بهت کادو بده ( یه توپ قلقلی داد ) پَ نه پَ می خواستی یه دونه بی ام ۷۳۰ بهت بده !!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 21:28
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
بچه تازه به دنیا اومده و از بیمارستان آوردیم خونه خوابیده ، فامیلمون اومده میگه آخی خوابه ؟؟؟ میگم پَ نَ پَ زدیمش تو شارژ ! دکترا گفتن ۷ – ۸ ساعت اول خوب بزارین شارژ بشه بعد ازش استفاده کنین وگرنه خوب گریه نمیکنه !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:37
ebrahim
ebrahim
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يك آسايشگاه روانى بودند. يكروز همينطور كه در كنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در كف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون كشيد. وقتى دكتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت كه او را از آسايشگاه مرخص كند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يك خبر خوب و يك خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است كه مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يك بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واكنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم كه اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد اين كه بيمارى كه تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين كه از استخر بيرون آمد خود را با كمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى كه ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ كه به دقت به صحبتهاى دكتر گوش مى كرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش كردم تا خشك بشه...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 14:35
رضا
رضا
حالا که تموم شد،تو هم داری می ری مبادا که دست کسی رو بگیری خدایا نگاه کن دست تو چه وقتی پر از اشکم اما می خندم به سختی گلومو رها کن تو ای هق هق من می مردم برا اون،نبود عاشق من مبدا که عشقم تو قلبش بمیره می ترسم که دست کسی رو بگیره بگین کاری اینبار ازم بر نیومد بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد بگین باز بیاد و به قلبم بشینه بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه تو احساس من رو چه راحت ربودی اگر من شکستم مقصر تو بودی مگر منرو در حد مردن ندیدی؟ تو دلـخر نبودی،چـرا دل بـــــ[!]؟ دلم روز و شبها تو تنهایی سر کرد بگین که تموم دعاهاش اثر کرد بگین اونو دست خدامون سپردم بگین مقصر نبودم،ولی پاشو خودرم بگین خیلی وقته که صبرم سر اوم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 12:28
+1
mina_z
mina_z
وضوع: پَــ نَــ پَــ دوستم زنگ زده موبایلم میگه ممد پول داری یه خورده بهم بدی؟ بهش میگم: بیا عابربانکم رو بگیر برو. میگه: توش پول داری. گفتم: پـَـ نـَـ پـَـ گفتم تو خونه نشستی دلت گرفته گفتم بدم بری یه دوری باهاش بزنی!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 11:50
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ