یافتن پست: #دار

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
  حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 18:15
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دختره بهم pmداده میگه از اینکه لایکت میکنم چی برداشت میکنی؟
منم گفتم:گندم،برنج،مرکبات و…
الان چن روزی میشه ازش خبری ندارم
ملت اعصاب ندارن.
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 16:26
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ﺑـﻪ ﺳـﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴـﺮﯼ ﮐـﻪ
ﻭﻗﺘـﯽ ﻧﺼـﻔﻪ ﺷـﺐ ﺗـﻮﮐﻮﭼـﻪ ﺗـﺎﺭﯾﮏ, ﺩﯾـﺪ ﯾـﻪ ﺩﺧـﺘﺮ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺑـﺮﻭﺵ ﻣﯿـﺎﺩ, ﻣﺮﺩﻭﻧﮕـﯿﺶ ﺭﻭ ﯾـﺎﺩﺵ ﻧﺮﻓـﺖ ﻭ ﺳـﺮﺷﻮ ﺑﺎﻻﮔـﺮﻓﺖ ﻭ ﭼـﻨﺎﻥ ﮔﻔـﺖ : .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭘﺨﺨﺨﺨﺨﺦ !
ﮐﻪ ﺩﺧـﺘﺮﻩ ﺍﺯﺗﺮﺱ ﺳـﻪ ﮐﯿـﻠﻮ ﺭﯾـﺪ ﺑـﻪ ﺧـﻮﺩﺵ ﺑﻌـﺪﺵ ﺩﺭﺟـﺎ ﺳـﮑﺘﻪ ﮐـﺮﺩ !
ﻭﺍﻻ ﺑﺨـﺪﺍ ﺍﺻـﻦ ﭼـﻪ ﻣـﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﯾـﻪ ﺩﺧـﺘﺮ ﺗﺎﻧﺼـﻔﻪ ﺷـﺐ ﺗﻮﮐـﻮﭼـﻪﻫﺎ
ﭘﺮﺳـﻪ ﺑﺰﻧـﻪ؟؟؟؟؟

دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 15:42
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 15:18
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
2 دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 15:15
+3
mary jun
mary jun
پرستو ها چرا پرواز کردید           جدایی را شما آغاز کردید
خوشا آنان ک دلداری ندارند  
ب عشقو عاشقی کاری ندارند
خدا حافظ برای تو رهایی               برای من فقط درد جدایی
خدا حافظ برای تو چ آسان
ولی قلبم ز واژه اش چ سوزان
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:42
+5
mary jun
mary jun
ب سلامتی اونایی ک دوست دارم رو
درک میکنن و اونو ب حساب
کمبود هات نمی ذارن
دیدگاه  •   •   •  1392/12/28 - 12:02
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/12/27 - 22:00
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

اینایی که رنگ پوستشون تیره ست
اینایی که هیچکس دوسشون نداره
اینایی که معمولا شبا از خلوتشون بیرون میزنن
همینایی که جثه کوچیکی دارن اما خیلیا ازشون میترسن
اینایی که خدا دوتا بال بهشون داده
اینا سوسکن ، سریع با یه دمپایی بزنین توی سرشون !چیه فک کردی میگم کاریشون نداشته باشین؟

لابد دانشجو هم هستی؟!

دیدگاه  •   •   •  1392/12/27 - 21:42
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

پسر بچه ای یک برگه کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود،دست هایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود؛ صورتحساب
کو تاه کردن چمن باغچه: 5000 تومان،مراقبت از برادر کوچکم: 2000 تومان ،نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم 3000 تومان، بیرون بردن زباله : 1000 تومان.
جمع بدهی شما به من : 11000 تومان.
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش انداخت و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی،هیچ.
بابت تمام شب هایی که به پایت نشستم و دعا کردم،هیچ.
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا بزرگ شوی،هیچ.
بابت غذا،نظافت تو،اسباب بازی هایت،هیچ.
و اگر شما این ها را جمع بزنی خواهی دید که: هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:
" مامان ... دوستت دارم"
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلا به طور کامل پرداخت شده.

دیدگاه  •   •   •  1392/12/27 - 21:40
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ