فـک کـنـم مـوقـع عـروسـیـشـون عـروس بـا مـاشـیـن مـیـاد،
ایـنـارو از آرایـشـگـاه ور مـیـداره مـیـرن تــالار
میدانید...
هر کسی در زندگی رسالتی دارد
و من حس می کنم
رسالتم هرگز نوشتن نبوده است!
در این روز ها که واژگانم را دزدیده اند و دهانم را بسته اند
قلم بر دست میگیرم
کاغذ هایم را می چینم رو به رویم
ساعت ها به انها خیره میشوم
بی انکه حتی واژه ای به ذهنم بیاید
کاغذ هایم را مچاله می کنم
و توی سطل زباله می اندازم !
کاغذ هایم من سپیدند !
همچنان باران
همچنان آرامش چشمان معصومت
همچنان احساس «یک جور عجیبی دوستت دارم»
..
من پر از فریاد خاموشم
رعد و برقی در گلویم خواب میبیند
آستینم بندری از ابرهای نابسامان است.
..
لااقل پیغامی از دریا
لااقل احساسی از جنگل
لااقل گاهی برایم بوسهای بنویس.
..
با چه تعبیری مرا مأنوس خواهی شد
با چه تفسیری ترا همسایه باید بود
واژگانم را چه احساسی بیاموزم؟
..
ماه، اهلی کرده مردم را
شهر، از هر چارسو امن است
خواب در پلک من احساس غریبی میکند امشب
و که می دانستی با چه اشتیاقی.....خودم را قسمت می کنم.......
پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم......جوابم نکردی؟؟؟
برای خداحافظی خیلی دیر بود ......خیلی......
خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی.....