ببار ای ابر سرگردان که این دل غصه هادارد.
مرو ازآسمان من که باتوقصه هادارد.
بریز ای نم نم باران دلم خون شد زتنهایی.
اسیر دردم ای باران چرا دردم نمی کاهی؟
ببار ای قطره ای مرهم ، زبانم تشنگی دارد.
به این دلخسته ی عاشق که او هم عالمی دارد.

به درختان جنگل گفتند :شما با این عظمت چرا از تکه آهنی به نام تبر میرنجید؟ گفتند :رنجش ما از تبر نیست از دسته آن است که از جنس خود ماست ...
