یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از گم شدن میان ادعاهای آدمهایی که تو شانس و اقبال و
میراث پدریشون گم شدن بیزارم

" پرستو پرواز "
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 23:02
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

توبه کردم که دگر باده پرستی نکنممی ننوشم,نکشم اربده,مستی نکنممست بودم که چنین توبه ز مستی کردمعهد بستم که دگر توبه ز مستی نکنمعهد بستم که دگر می نخورم در همه حالیارب اگر یار شود ساقی و می دهد من چه کنم!!؟؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 22:14
+5
kamran amirfagr
kamran amirfagr
تاحالا دقت کردین اگه اینترنت 24ساعته وصل باشه الکی میگردید وای اگه یک ساعت قطع بشه اونوقت به یادتون میاد که باید درباره کلی چیز تحقیق کنید{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 21:33
+6
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

نه وصلت دیده بودم کاشـکی ای گل نه هـجرانتکه جــانم در جــوانی سوخت ای جـانم به قربانتتحمـل گفتـی و مـن هـم کـه کـردم سـال ها اماچـقـدر آخـر تـحـمـل بـلـکه یـادت رفـتـه پـیـمــانـتتـمنـای وصـالـم نـیـسـت عـشـق من مگیر از مـنبـه دردت خـو گـرفـتـم نـیـسـتـم در بـنـد درمـانــتچه شبـهایی که چون سایه خـزیدم پای قـصر توبـه امـیـدی که مـهـتـاب رخـت بـیــنـم در ایـوانــتدل تـنـگـم حـریـف درد و انــدوه فـــراوان نـیـسـتامــان ای ســنـــگــدل از درد و انـــدوه فــراوانــت

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:45
+10
@asalam
پرستوهاي رؤيا هر شب تو را در چشم من تخم مي گذارند و سحرگاهان فوج فوج از شاخسار نگاهم به باغ دلم پر مي كشي و مرا چون سازي از نغمه هاي شيرين پر مي كني دنياي قشنگي دارم با خيال بيدارت
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:45
+11
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

تو آن مني،من آن توام اين رابدان يقين! اندر دلم.......
دربند گشته اي،
گم شد كليد آن..... بايد بماني تا ابد درون آن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:44
+10
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
لطفا این را تا آخر بخوانید :

داستان عشق : روزی مردی نزد ملا نصرالدین آمد تا او را پندی اخروی دهد : ملا گفت آیا تا به حال عاشق کسی شده ای ؟؟؟ مرد گفت ای مولا من نزد تو آمده ام تا من را درسی اخروی دهی بعد تو با من سخن از مسائل دنیوی میکنی ؟؟؟ یک پند و درسی بده تا توشه آخرتم باشد : مولا گفت برو هر وقت عاشق شدی برگرد تا تو را درسی دهم : مرد رفت و پس از مدتها به نزد مولا بازگشت و مجدد درخواست کرد که مولا او را پند و اندرزی برای آخرت دهد : مولا همان پرسید که اول پرسیده بود : آیا عاشق شده ای ؟؟؟ مرد اینبار گفت آری اکنون عاشق زنی شده ام که بدون او توان به زندگی ندارم حالا درس را بده : مولا خندید و گفت درس را آموختی
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:43
+9
xroyal54
xroyal54
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:41
+8
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
پدر میخواهد پسرش را امتحان کند...سکه وشراب و قران جلوی او میگذارد
میگوید اگر سکه را برداشت تاجر خوبی میشود
اگر مشروب را برداشت خلافکار میشود
و اگر قران رو برداشت با خدا میشود.
پسر سکه را میگذارد توی جیبش
شراب را میخورد
و قران را زیر بغلش میگیرد
پدر میگوید:پدرسگ شیخ میشود
دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:41
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوسدیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوسگفتم : سلام حافظ گفتا علیک جانمگفتم کجا روى تو گفتا خودم ندانمگفتم بگیر فالى گفتا نمانده حالىگفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خیالىگفتم که تازه تازه شعروغزل چه داری؟گفتا که مى سرایم شعر سپید بارىگفتم زدولت عشق،گفتا که کودتا شدگفتم رقیب گفتا ، او نیز کله پا شدگفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟گفتا شده ستاره در فیلم سینمایىگفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروزگفتا عمل نموده ، دیروز یا پریروزگفتم بگو ز مویش،گفتا که مِش نمودهگفتم بگو ز یارش ، گفتا ولش نمودهگفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنونگفتا شدید گشته معتاد گرد و افیونگفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایشگفتا : خرید قسطى تلوزیون به جایشگفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟گفتا : شدست منشى در دفتر ادارهگفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزلگفتا که دست خود را بر دار از سر دلگفتم ز ساربان گو با کاروان غم هاگفتا آژانس دارد با تور دور دنیاگفتم بگو ز محمل یا از کجاوه یا دىگفتا پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادىگفتم که قاصدک کوآن باد صبح شرقىگفتا که جاى خود را داده به [!]س برقىگفتم بیا ز هد هد جوییم راه چارهگفتابه جاى هد هد،دیش است وماهوارهگفتم سلام ما را باد صبا کجا برد ؟گفتا به پست داده آورد یا نیاورد؟گفتم بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگىگفتا که ادکلن شد در شیشه هاى رنگىگفتم سراغ دارى میخانه اى حسابىگفت آنچه بود از دم ، گشته چلوکبابىگفتم : بیا دوتایى لب تر کنیم پنهانگفتا نمى هراسى از چوب پاسبانانگفتم بلند بوده موى تو آن زمان هاگفتا به حبس بودم از ته زدند آن هاگفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتی؟گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتى

دیدگاه  •   •   •  1392/05/15 - 19:40
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ