یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
می ریزد اشک از دیدگانم
می غلتد بر گونه هایم
چه شور
با نمکی خاص
می گویند:
گریه یا از شوق است
یا از سر درد
و جنس گریه ام ؛ همین است
از سر درد
نه برای خود
که برای دیگری
برای رفتنش
برای تنهاییش
برای درد های سینه اش
برای ناگفته هایش
دوست دارم گریه کنم
اینبار برای خود
نه برای او
برای فرصت های از دست رفته ام
برای ماندم در برزخ
برای اما و اگرهایم
که همیشه با من است
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:37
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگر همین حالا
هیجده سال داشتم.
بیشتر دلم می‌خواست
واژه‌ی «نه» را عوض‌کنم.

اگر همین حالا
بیست و دو سالم بود
بیشتر دلم می‌خواست
فقط با «آری» جواب بدهم
ولی در این‌همه سال‌
این‌همه سال‌های دشوار
کلمات کوچک به هیچ‌ دردی نمی‌خورند
«آری» و «نه» هم.

آن‌ها قدرت کافی ندارند
تا با تو از دلم بازگویند
دیگر وقتی ساکت‌ام
چیزی از من نپرس.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نمی‌خواهم بمیرم
می‌خواهم شریک روز نو باشم و
بامداد نو.
نمی‌خواهم بمیرم
عیش ترانه‌های شکوفای تازه را می‌جویم
ترانه‌های تازه‌ی روستاها را.
نمی‌خواهم بمیرم
میل خواندن کتاب‌های نو دارم و
شور ستایش معرفت تازه را.
نمی‌خواهم بمیرم
پر شدت می‌خواهم زندگانی‌ام را و
و در سر آرزوی ترمیم ریشه‌هایم را می‌پروانم،
نمی‌خواهم در این خاک
زندگی‌ام را رها کنم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:34
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چشم می‌گشایم.
تو را نمی‌بینم،
میان مه‌ای.
مه:
به نظاره واضح نمی‌شود
به دست‌ها تکان نمی‌خورد
به خواستن نمی‌میرد.
مه.
نگاه، برای چه؟
و اراده‌، بی‌مصرف.
چشم می‌بندم.
نمی‌بینمت، درمی‌یابمت
و دارمت. از آنِ من.
هستی، هستم، کنار تو،
تو در میان مه‌ای.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دلم می‌خواست جای دیگری باشم
در شهرهای دست‌باف.
دیدار کنم با کسانی
هنوز به دنبا نیامده.
لااقل می‌شد تنها باشیم،
سرخوش
بی‌هیچ وقفه‌ای.
نه رسیدنی، نه عزیمتی
و نه جنگی که با ما بجنگد.
نه انسانیتی، نه ارتشی و نه سلاحی
و مرگی سرخوش،
شوخ،
در کتاب‌خانه،
‌یک زمان چند جلدی.
و عشق،
فصلی دیوانه
که بگرداند صفحات دلمان را
به نجوا.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:31
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از تنهایی‌های بزرگ و بی‌ژرفا
از غم‌های عمیق و بی‌اساس.
از اندوه‌هایی که می‌فشرند
گلوگاهش را.
از رویاهای متکثر در بی‌زمانی.
از پرسش‌های ابدی بی‌جواب.
از ریسمان‌هایی که بسته می‌شوند دورِ دست‌ها.
از تلخ و شیرین تکراری نوستالژی.
چنین ساخته شد این زن
در فریاد و سکوت‌.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:29
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به آسمان که چشم می دوزم

آسمان است

و در پشت آن چیزی را

نمی جویم

زیرا آسمان در آسمان

است

و من فقط چشم به آسمان

دوخته ام
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:26
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عزیز من

ای کاش من و تو در گلبرگ بودیم تا در هنگام خزان

من زودتر از تو می افتادم تا وقتی تو می افتی تو را در آغوش بگیرم...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:23
+2
roya
roya
در CARLO

تونل ها ثابت کردند که حتی در دل سنگ هم ، راهی برای عبور هست …


ما که کمتر از آنها نیستیم ، پس نا امیدی چرا . . . ؟


دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:11
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دروغـــ رو هــمــه مــیــگـــن ؛
امــا اونــجــاش بــه آدم فــشــار مـــیــاد
کــه هــمــراه بــا شــنــیـــدن ِ دروغ
خــر هـــم فـــرض بــشـــی …!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/10 - 16:07
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ