یافتن پست: #در

payam65
payam65
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 23:11
+1
payam65
payam65
وقتی کسی رو دوس داری ، حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی ، شب ، از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدانکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هرچی دوست نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 23:06
payam65
payam65
وصیت نامه ی زنده یاد حسین پناهی:

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم!

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید!

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند!

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است!

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم!

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!!!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 22:52
mah3a
mah3a
اونیکه یک بار تنهات گذاشته بازم تنهات میذاره
اونیکه یک بار بهت خیانت کرده بازم خیانت می کنه
اونیکه یک بار رفیق نیمه راه شده بازم وسط راه رهات می کنه
اونیکه رفته دیگه رفته . درو به روش ببند و نذار با زندگیت بازی کنه
دیگه هیچ وقت بهش اعتماد نکن
هیچ وقت`
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 22:27
+7
Alireza
Alireza
میروم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم انچه نبایست کنم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من دیوانه عادت بکند
آخرین ویرایش توسط Belondy در [1391/01/14 - 22:23]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 22:22
+6
behzad
behzad
دیشب خدا را دیدم گوشه ای میگریست ، من نیز گریستم ، هر دو یک درد داشتیم...آدم ها
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 22:13
payam65
payam65
برگ از درخت خسته می شه پاییز فقط یه بهانه است
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 22:07
+1
payam65
payam65
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 21:52
behzad
behzad
وعده
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی
اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،
در حالی که در کنارش نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد
گرما بخشیدی . یا سوزاندی
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 21:44
+1
علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
به سلامتی گذشته که هیچ وقت بر نگشته
ولی ما اونقدر دوسش داریم
که مثله چماق میکوبیم تو سر آینده
دیدگاه  •   •   •  1391/01/14 - 21:34
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ