فلسفه حیات!
موجِ ز خود رفته رفت؛ ساحلِ افتاده ماند.
این تن فرسوده را، پای به دامن کشید؛
و آن سرِ آسوده را، سوی افق ها کشاند.
ساحلِ تنها، به درد، در پی او ناله کرد:
"موج سبکبال من، بی خبر از حال من،
پای تو در بند نیست! بر سر دوشت چو من،
کوه دماوند نیست! هستم اگر می روم!
خوش تر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست."
نالۀ خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دلِ اندیشمند؟
گفت: به پایان راه، هر دو به هم می رسند!
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم:
سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
هستم اگر می روم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
ز آن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم!
شوق درآمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفسِ گرمتاز، در خم و پیچ درنگ؛
اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است!
موجِ ز خود رفته بود، ساحلِ افتاده است!
(فریدون [!])
payam65
بيتاب ترين اشكم در چشم تو زنداني
چون آينه سرگردان در قاب پريشاني
زخمي كه به دل دارم از خنجر تنهائيست
محكوميت عشق است بر صفحه ي پيشاني
تبعيدي تقديـرم بيزارم از ايــن دنيا
بگذار كه بگريزم از اين همه ويراني
باران غم است و من اشك است و من و دامن
دستان تو چتر من در اين شب باراني
امروز كه مي آيي از هُرم نفسهايت
آبستن بـارانـم چــون ابــــر زمستاني
يك شاخه گل و اين شعر دارايي من اين است
تقديم به چشمانت در مصرع پاياني
payam65
اگه ميدونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت، اگه ميدونستي يه بندر وقت رفتن كشتيها چه تنها ميشه ، اگه ميدونستي درخت كاج وقت پر كشيدن پرندهها چه غمگين ميشه اگه ميدونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد اون وقت اين قدر راحت نميگفتي : خداحافظ
payam65
هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست ، آن هم انتظار لحظه اي که يک آشنا صدايت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد ، پس انتظار مي کشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود
payam65
خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت
payam65
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
payam65
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. ( دکتر علی شریعتی )
.
payam65
من ميگم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه
من ميگم چه قدر تو ماهي
تو ميگي اول راهي
من ميگم بمون هميشه
تو ميگي ببين نميشه
من مي گم خيلي غريبم
تو ميگي نده فريبم
من ميگم خوابت رو ديدم
تو ميگي ديگه بريدم
من مي گم هدف وصاله
تو ولي ميگي محاله
من ميگم يه عمره سوختم
تو ميگي قلبم رو دوختم
من ميگم چشمات و وا كن
تو ميگي من و رها كن
من ميگم خيلي ديوونم
تو ميگي آره مي دونم
من ميگم دلم شكسته ست
تو ميگي خوب ميشه خسته ست
من ميگم بشين كنارم
تو ميگي دوستت ندارم
من ميگم بهم نظر كن
تو ولي ميگي سفر كن
من ميگم واسم دعا كن
تو ميگي نذر رضا كن