♥ نگار ♥
دو تا دختره داشتن با خاطرات لاغریشون واسه هم افه میومدن..
.
.اولی می گه من اونقدر لاغر بودم که وقتی می رفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاه رو می پوشوند تا من توی چاه نیفتم.... !!!
.
دومی می گه این که چیزی نیست، من یه بار یه آلبالو رو باهسته قورت دادم، همه ی فامیلامون میگفتن چند ماهه حامله ای؟
♥ نگار ♥
شخصی نزد شیخ رفت و گفت یا شیخ من خیلی بی تابم..!!
شیخ تابی به او داد و گفت :برو این را در حیاط خانه ات وصل کن..!!
آن مرد رفت و دیگر بی تاب نبود.