saeed
در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد
sasan pool
خبر دادن که تو رفتی هم آواز شب و بارون
چه تنها خسته و زخمی دلو کندی از این زندون
خبر دادن که تو رفتی ولی من بی خبر بودم
صدا گم شد توی غوغا یا شاید هم که کر بودم
به تو گفتم که ما هر دو اسیر درد نفرینیم
برای پر زدن بی هم چه تن خسته چه سنگینیم
رفیق روز تنهایی رفیق دوره حسرت
رفیق صاف و بی کینه تو شهر غربت و نفرت
تو رو از قلب من کندن چه سخته درد دل کندن
جدا کردن با اشک و درد ، دلِ قلبِ منو از من
نذاشتن تا دم آخر یه لحظه پیش هم باشیم
دو تا موج و دو تا همراه کنار هم یه دریا شیم
دلو بردار که دل خسته م از این شیون و فریادِش
که این ویرونه هم دیگه به کار ما نمیادش
sasan pool
سلام ای چشم بارانی !
پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی !
پناهم می دهی امشب ؟
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند و امشب رو به ویرانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان در آن آغوش نورانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها... در این هنگام رو حانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور در آن اسرار پنهانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن رها از حد انسانی ،
پناهم می دهی امشب ؟
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل تو از چشمم چه می خوانی ؟
پناهم می دهی امشب ؟
و من با اشک می شویم تمام شعرهایم را پس از مصراع پایانی ،
پناهم می دهی امشب ؟؟؟
sasan pool
باز دلم تنگ است
باز چشمانم باران می طلبد
آسمان دلم پر از ابرهای سیاه دلتنگی شده
باز من تنهایم!
و در این سكوت دل من باز كوچك شده
برای آنكه نمیدانم كیست!
ولی غیبتش مرا می آزارد ...
من خودم را گم كرده ام ...! كجا ...؟!
این را دیگر نمیدانم
sasan pool
در این دنیا که ممنوع است پرواز
نداری جرات یک لحظه آواز
کجای آسمان مال من و توست
که می گویی:
کبوتر با کبوتر ،باز با باز....
sasan pool
عاشقت خواهم ماند...
بي آنکه بداني.
دوستت خواهم داشت....
بي آنکه بگويم.
درد دل خواهم گفت....
بي هيچ کلامي.
گوش خواهم داد....
بي هيچ سخني.
در آغوشت خواهم گريست....
بي آنکه حس کني.
در تو ذوب خواهم شد...
بي هيچ حرارتي.
اينگونه شايد احساسم نميرد
saeed
m?
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي
saeed
در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي