یافتن پست: #در

حمید
حمید
داشتیم میرفتیم مسافرت توی جاده دستشوییم گرفت به بابام گفتم بزن کنارو دویدم توی دشت طرفه یه درخت, بابام داد زد : میری بشاشی؟؟؟؟ گفتم پـَـ نـَـ پـَـ میرم جنازه ی امیر حسین و پیدا کنم!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:38
+4
عسل ایرانی
عسل ایرانی
به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:28
+5
امیرحسین
امیرحسین
با دوستام تو اتوبان بودم داشتیم از کردان میومدیم تهران ساعت 3 صبح بود... بابام زنگ زده میگه کجایی؟؟ گفتم اتوبان تهران کرجم دارم میام خونه. گفت کجای اتوبانی؟؟ گفتم همین الان کرج رو رد کردم. بابام: ساعت 3 هست تا 3:05 خونه نباشی هم در پارکینگو هم در خونرو قفل میزنم تق گوشیو قطع کرد. من: :| :| خوب پدر من دنده هوایی نمیتونم بزنم که آخه، بگو شب نیا خونه تو ماشین بخواب دیگه این شرط و شروطه تخـــــــیلی چیه میزاری... والااااااااااا گرفتااار شدیم به خداااا
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:21
+3
Romantic
Romantic
در Romantic
خـــواستـی دیـگـــر نبـاشـی.... آفــریـــن ... چــــه بـــا اراده !!! لـعـنــت بــه دبـسـتــانـــی کـه تــو از درســــهایــش، فـقــط " تـصـمـیـــم کـُــبــری " را آمــوخـتــــی ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:21
+4
Romantic
Romantic
در Romantic
روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت هر كسي غصه ي اينكه چه ميكرد نداشت چشمه ي سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:18
+4
ronak
ronak
بمـــيــرم <img src=(" title=":((" /> اوج گرخيدگى رو ميشه در چهره اين طفل ديد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:14
+4
Romantic
Romantic
در Romantic
سخت است هنگـــــام وداع آنگـــــاه که در می یابـــــــی چشمــــــانی که در حال عبور است پـــــــــــاره ای از وجود تو را نیـــــــــز با خود خواهد بــــــــــــــــــــــــــرد...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:13
+5
Romantic
Romantic
حسرت یعنی رو به رویم نشسته ای و باز خیســـــی چشمـــانم را... آن دستمال خشک بی احساس پاک کند حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم... حسرت یعنی تـــو که در عین بودنت.... داشتنت را آرزو می کنم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:10
+3
ronak
ronak
اين همون لحظه ى ضايه ايه كه دارى درباره يكى حرف ميزنى بعد متوجه ميشى دقيقاً پشت سرت ايستاده
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 01:09
+3
ronak
ronak
عقل نباشد جــان در عذاب است...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 00:59
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ