یافتن پست: #در

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سر جلسه امتحان مي گم استاد چقدر وقت داريم؟ مي گه تا آخر امتحان؟ پَـــ نَه پـَـــ تا ظهور امام زمان
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:51
+6
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
نشستيم همه داريم فيلم مي بينيم، به رفيقم مي گم يکم تلويزيونو بچرخون ؛ ميگه سمت شما؟ پــــَ نــــَ پـــــَ بچرخون سمت قبله، باشد که مقبول درگاه احديت قرار بگيره…
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:50
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سر صبح جمعه از سروصداي زياد از خواب بلند شدم ،رفتم آشپزخونه مي بينم بابام هي داره دره يخچالو باز مي کنه باز مي بنده، بهش مي گم چي شده سر صبح خراب شده ؟ گفت : پــ نه پــ دارم مي بندم باز مي کنم بلکه رفرش بشه يه چيزي پيدا کنيم بخوريم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:50
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دوستم ميپرسه تو هم مثل من به طبيعت و دريا و گل و چيزاي رمانتيک علاقه داري؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ من فقط به زباله دوني و آشغال و توالت عمومي و چيزاي چندش آور علاقه دارم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:49
+3
hamidreza
hamidreza
در facetoop
من عاشق آن گلم که در بیابان عشق پژمرده شد ولی منت باران نکشید
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:22
+2
-1
hamidreza
hamidreza
در facetoop
در تقویم دوستی این را به ذهنت بسپار ، روزی به نام فراموشی وجود ندارد .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:22
+2
hamidreza
hamidreza
در facetoop
یاد گرفتم که……۱٫ با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.۲٫ با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .۳٫ از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود۴٫ تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم … !!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *شماره عوضی نبود …صدا اشتباه نبود …صدا همان صدا بود …چیزی دیگر انگار عوض شده بود ….چیزی شبیه دل …
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:22
hamidreza
hamidreza
در facetoop
یکی از سوالاتی که ذهن منو درگیر کرده اینه که این آتشنشان های محترم ،چرا همون طبقه ی اول نمی شینن که وقتی میخوان برن ماموریتمجبور نشن از اون میله ها سر بخورن بیان پایین؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:21
+1
ebrahim
ebrahim
گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود...

گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود....

گاهی دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد....
...
گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود....

گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد....

گاهي آرزو ميكنم اي كاش... دلي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشكند
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 13:24
ebrahim
ebrahim
این قانون طبیــــــــــعت است زخم که میخوری اعتمادت به ادم ها سست میشود ... و باورت رنگ شک می گیرد ان وقت تنها تر از همیشه مینشینی کنج زنـــــــدگی و میشماری درد هایت را غریبه ای می اید با کوله باری از دوست داشتن با دستانی که بوی نوازش میدهد و می گوید به من اعتماد کن انوقت تمام تنت می لرزد که مبـــــــــــادا با خنجری در دست امده باشد و این می شود قصه ای تکراری که دوباره دل میبندی زندگی بازیـــــــــها دارد رفیق
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 13:22
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ