یافتن پست: #در

masoud
masoud
به طرفه يه توپ فوتبال نشون ميدن ميكن اين چيه!؟ميكه اونقدرهم نفهم نيستم معلومه ديكه زمين شطرنجه!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 11:41
+1
masoud
masoud
رفتم تو آشپزخونه سر غذا، مادرم ميپرسه چيه باز داري به غذا ناخنك ميزني؟
می گم: په نه په! دارم با مرغهاي توي قابلمه درد دل ميكنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 11:41
+1
masoud
masoud
رفتم تو آشپزخونه سر غذا، مادرم ميپرسه چيه باز داري به غذا ناخنك ميزني؟
می گم: په نه په! دارم با مرغهاي توي قابلمه درد دل ميكنم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 11:41
+1
محمد
محمد
در طلوع يه دوستی هرگز غروب نيست، پس زندگی کن به خاطر کسی که دوستش داری.
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:30
+1
رضا
رضا
شـوری سرا پا کن مرا شیـدای شیـدا کن مرا بغضِ گلـویم را ببین عقــده دل وا کن مرا از نوشِ خود نوشم بده شیـرین و عذرا کن مرا مجنون ترا زمجنون بشـو لیـــلای لیـــلا کن مرا زیبـای زیبـا می شوم از نو تماشا کن مرا همچون کویر خسته ام ســرشارِ دریا کن مرا
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:23
+1
sasan pool
sasan pool
این ترم من 11 واحد دارم یعنی اولش 13 تا بود دو تا شو حذف کردن و از همه با حال تر این هست که من ترم 7 هستم و 69 واحد پاس کردم با این اوضاع من فکر کنم یک 20 ترمی در خدمت دانشگاه آزاد اسلامی برای گرفتن مدرک لیسانس هستیم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:23
+1
رضا
رضا
سلام
5 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:22
zahra
zahra
مراحل چهارگانه تحقیق در ایران: Ctrl+A Ctrl+C Ctrl+V Ctrl+P
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:08
+5
mina_z
mina_z
دوستم در یخچالو باز کرده,دیده هیچی توش نیس,میپرسه:واقعا خالیه!؟ پَــ نَ پَـــ هیدنشون کردیم که غریبه ها نبیننشون !!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 09:51
+6
ebrahim
ebrahim
خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند. یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت ران...ش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد. روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد. روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد!!! حدس زدید چکار کرد؟ . . . . . . . . . خیلی منحرفید! حواستون کجاست ؟ شوهرش انگلیسی صحبت می کرد
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 02:31
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ