آنقدر باده بنوشم که شوم مست و خراب / نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب.
در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم
بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست
زمین سوخته را رهگذار خود کردی
چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی
توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر
که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی
به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان
زبان گنگ مرا وامدار خود کردی
غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز
گوزن دشت مغان را شکار خود کردی
توامدی که بمانی وخوب هم ماندی
همین قدر که دلی بی قرارخود کردی
مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت
به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی
سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق
ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی
توکیستی که صدایت به آب می ماند؟
تبسمت به گل آفتاب می ماند
تنت به پیرهن صورتی ودامن سرخ
به تنگ نیمه پری از شراب می ماند
به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ
به نقش قوس وقزح در حباب می ماند
توراشبی سرراهی دولحظه دیدم وبعد
به خانه یاد تو کردن به خواب می کاند
ازآن تبسم نوشت به سینه یادی ماند
چوبرگ گل که به لای کتاب می ماند
کسی که شعر تورا گفت نشئه ی سخنش
به مستی می بی رنگ ناب می ماند.