یافتن پست: #دست

مهسا
مهسا
زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند .

زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یک روز قشنگ .

زندگی رویایی است ، مثل رویای یک کودک ناز .

زندگی زیباییست ، مثل زیبایی یک غنچه ی باز .

زندگی تک تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است، زندگی مثل زمان درگذر است....
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 17:15
+5
milad
milad
محبت به نامرد ، کردم بسی / محبت نشاید به هر نا کسی

تهی دستی و بی کسی درد نیست / که دردی چو دیدار نامرد نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 17:03
+4
مهسا
مهسا
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار

یک بار از یاد

یک بار از دل

و یک بار از دست !

آری دیگر گذشت آن زمان . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:51
+6
maryam
maryam
بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ...

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 16:15
+3
مهسا
مهسا
من که گفتم این بهار افسردنی است

من که گفتم این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار

عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 15:48
+5
مهسا
مهسا
بــه دستــ سوخته ام ،

یکــ چشم کبود هم اضافه کنید !

یکی از همین روزها اگر نــبــودم ،

یکــ جـسـد را تــصــور کـنــید!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 15:22
+4
ronak
ronak
ناشناسی کـه از کنـارمـان گـذشت نیـمی از تـــــ ــــو را بـا خود بـرد

نـیــم دیگـرت دســــ ــــتـی است کـه در دست مـن،

ســـــــ ــــــرد مـی شـود...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 15:12
+3
sasan pool
sasan pool
دستی به روی سرم می کشم...روح وجودم و حس می کنم
باصدای قهقه به خودم میگم عاشقتم میمیرم برات...دوست دارم یه نفس تا آخر عمر
فقط بی وفا نباش...من و هرگز از منیت خودت جدا نکن
هیچ کسی چیش من جا نده...اینجا فقط جای من و تنها من
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 14:37
+2
Behdad
Behdad
آخرین ویرایش توسط BEHDAD در [1390/12/24 - 12:01]
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 11:57
+5
Danial
Danial
پارسال عید بود با دوست دخترم رفتیم یه کم خرید ، جلو یه مغازه کفش فروشی واسادیم ، من حواسم به مغازه بغلیش بود ، بهش گفتم بیا اینور این کفشاش قشنگه ، ولی جوابی نیومد!!! منم که همچنان نگاهم به ویترین مغازه بغلی بود دستشو گرفتم کشیدم سمت خودم و راه افتادم که دیدم یکی پشت سرم جیغ میزنه آقا ولم کن!!!! کمک... ولم کن دیوونه ... برگشتم دیدم ااااااااااا اینکه دوست دختر من نیست!!! نگو این تو همین فاصله می ره تو مغازه منم دست یه دختر دیگه رو میگرم ......... خلاصه آبرومون رفت! ولی کلی هم خندیدیم
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 09:57
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ