دلگـــیرمـ
از تمـــامـ شمـــا
شمـــایــی کــه ندانستــــهـ
چــه بـــی رحمـــانه بـــه مســـلخ مـــیبرید...
نجــــابتـــ و پـــاکـــی را
از اویــی کـــه چــــه نــاجـــوانمـــردانـــه
بـــه حـــراج میگـــذارد انســـانیتــــ یکـــ زن را
و مــــن مجـــرمــمـ
جـــرممـ آزادیـ ستـــ
بـــه دار مکـــافــاتـــ آویزانمـ
بـــه جـــرمـ اینکـــه نخـــواستمـ احـــساسمـ را تســلیمـ کــنمـ
بـــه کــسی کـــه لایقـــش نبـــود
تمــامـ کـــسانـــی را کــه حتـــی
ذرهـ ای بــه انســانیتمـ شــکـــ کــرده اند
را بـــه خدا مــیسپــارمـ
و
دادمـ را از او میخواهمـ
و او را بـه جـهـنمـ مـیسپـارمـ
مـیدانمـ درآتشــی کــه خــود افــروخــته میســوزد
و خــواهــد سوخـتــــ
حیثـیتـــ چـیزی نیستـــ کـه بـه راحـتـی بـه دستــ بیایــد
خــدا حـیثـیتتـــ را حـفـظ کــند
اگـر بخـواهـد کـه دردی کـه مـن تجـربـه کـرده امـ را تجــربه نکـنی
امـا مـن بــه عـدالتـــ خــدا ایمـــان دارمـ
بایـد بچـشـی درد خنجــری را کــه ناجـوانمــردانه بر قلبمـ فــرو کـردی
و مـن چـون گـذشته در سکـوتـــ و خلوتــ خــویشـ مینشینمـ
مینویسمـ و احـساسمـ را ارج مـیـنهــم
دنــیـای تنـهاییمـ را بــا هــیچ چـیز عـوض نخـواهم کــرد
این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب ، این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم ، هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم ، هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی ، من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت ، بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم ، آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم ، اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند،غرورت را نیز دوست دارم....
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو، من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم ، مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم ، من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم، این شاخه شکیده بی گل را دوست دارم ، من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را با تو دوست دارم...
بی مهری هایت به حساب دلم ، اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم من اين حساب اشتباه را دوست دارم....
گفتم : تو شیرین منی ! گفتی : تو فرهادی مگر ؟
گفتم خرابت میشوم . گفتی : تو آبادی
مگر ؟ گفتم ندادی دل به من .
گفتی تو جان دادی مگر ؟ گفتم ز کویت میروم .
گفتی : توآزادی مگر ؟
گفتم فراموشم مکن .
گفتی : تو در یادی مگر ؟
دیدمش ... تنم لرزید دلم خواست محو تماشایش باشم ؛
دلم خواست تا آخر عمر به او خیره باشم دلم خواست ...
اما این شرم نگذاشت ؛ چون بنفشه ای سر به زیر افکندم ؛
به زمین خیره شدم و او به آرامی از کنارم گذر کرد ؛
با خطی از عطر دورم حصار کشید این دلخواه ترین اسارتی است ؛
که عادلانه ترین حکمش حبس ابد من است