یافتن پست: #دل

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

@tiyam

مهمترین اعضای بدن “دل” و “دماغ” ند



که اگر دنیا را داشته باشی و این دو را نه



هیچ نداری !


دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 23:49
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این ی کپی از پستای بقیه نیست،حرف دل خودمه
با اینکه از خیلیا ناراحت شدم توی اینجا
ولی هنوز هم هستن کسایی که ارزش پست گذاشتن براشون رو داره که بیام
به امید دیدار البته اگر بذارن در خدمتتون باشم اگر هم نبودم براتون بهترینها رو ارزو میکنم
شبتون قشنگ دوستای خوبم
یا علی
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 22:52
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 19:14
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است.............مهدی اخوان ثالث
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 18:09
+4
saman
saman

دلم آرامـش می خـواهـد …


بـه انـدازه ی خوردن ِ یـک فنـجان چـای کـوتـاه بـاشد …!!


یـا


به اندازه ی قـدم زدن روی ِ سنـگفـرش ِ خیـس ِ پـیاده رو


طـولـانـی …………..!


فـرقی نـمی کنـد


فـقط آن لـحظـه را می خـواهـم


آن لـحظـه کـه تـمام سلـول های بدنم


آرام مـی گـیرنــــد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:56
+5
saman
saman
بـی تـابــم …..
دلـم تــاب میخــواهد و یــک هــول مـــحکم …
کـه دلـــم هُــری بریــزد پایــین ..
هرچــه را در خــودش تلنبــار کــرده .. !!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:52
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:49
+4
saman
saman
پیری می گفت:
اگه می خوای جوان بمونی
دردهای دلتو فقط به کسی بگو که دوسش داری
و دوستت داره…
خندیدم و گفتم: پس چراتو جوان نموندی؟؟؟
پیر لبخندتلخی زد وگفت:
دوستش داشتم
دوستم نداشت…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:45
+5
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

گاهی دلم برای گوشهایم می سوزد

طفلکی ها سکوت را هم باید گوش کنند


دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:40
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ