که وقتی واسه کلاغای دلت تکراری شدن عوضشون کنی؛
پس یه کم در مورد آدما منصف باش؛
تا مترسک یکی دیگه نشی …!
انجمن تنبلان:
تنبلهاي عزيز توجهفرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد:
سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحتبتوانید بخوابيد.
در نزديكي تختخوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدارشديد روي آننشسته و استراحت كنيد.
ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادنوخوابيدن به نشستن اولويت دارد.
جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟
كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا
اگر حسكار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد
از همه ديرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردنسفره به شما تحميلنشود.
براي كار هميشه فرصت هست، پس از استراحت غافل نشويد.
در ميهمانيها حتماً با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدستآورديد.
به خوابنگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم.
شبی از سوز دل گفتم قلم را ،
بیا بنویس غمهای دل را ،
قلم گفتا برو بیمار عاشق ،
ندارم طاقت این بار غم را
از خیاطی پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟گفت دوختن پارگی های روح و دل با نخ توجهاز ماهیگیری پرسیدند زندگی یعنی چه ؟گفت انداختن قلاب حقیقت جویی در قعراقیانوس علم و داناییاز باغبانی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟گفت کاشتن بذر عشق در زمین دل ها زیر نور ایمانازباستان شناسی پرسیدند زندگی یعنی چه :گفت کاویدن جانها برای استخراج گوهرهای دروناز اینه فروش پرسیدند زندگی یعنی چه ؟زدودن غبار از اینه دل با شیشه پاک کن توکلاز میوه فروش پرسیدن زندگی یعنی چه ؟دست چین کردن خوبیها در صندوقچه قلباز معماری پرسیدن زندگی یعنی چه ؟گفت ساختن پلکانهای موفقیت در خانه فکراز گور کنی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟حفر گودالهایی برای چالکردن همه چیزهایی کهتاریخ مصرفشان گذشته استاز نقاشی پرسیدند زندگی یعنی چه ؟گفت به تصویر کشیدن زیبییها با بزرگنمایی در نگاه آدمهااز اهنگ ساز پرسیدند :زندگی یعنی چه ؟گفت به تصنیف در اوردن سمفونی عشق در روح و جان آدمها
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواندگفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماندغنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شدبا نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شدجوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشمروی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشمجوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شومتا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شومجوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیمزنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شدبا خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین استکاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست!