رضا
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
انگار کسی در پی انکار من است
یکنفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یکنفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش،...
sahar
به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است، بـخـنــــد….
sahar
زندگی دفتری از خاطره هاست؛ یك نفر در دل شب، یك نفر در دل خاك، یك نفر همدم خوشبختی هاست یك نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز كنیم عمرمان می گذرد، ما همه رهگذریم؛ آنچه باقیست فقط خوبیهاست ...
sahar
دیروز بزرگی می گفت: هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد. هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!
sahar
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را که تنها دل من ؛ دل نیست
sasan pool
شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقتها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیکتر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. … شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بودهاى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانهمان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مىدونى چى میخوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مىخواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مىکنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
رضا
ای صمیمی ای دوست...
گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام میایی....
دیدنت حتی از دور ...
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم....
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم ....
ای قدیمی ای خوب.....
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم....
من صمیمانه به یادت هستم....
رضا
صدای پچپچِ غم... خواب من به هم خورده است دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است صدای پچپچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش سکوت، در دلِ بیتاب من به هم خورده است تو قابِ عکس مرا دیدهای، نمیدانی نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است هجای چشم تو را وزنها نمیفهمند دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است...
رضا
یه غروب بی رمق یه راه دور،یه کویر سوت و کور بازم از پشت افق راهی شده،یه مسافر صبور کوله بارخستگی رو شونه هاش،موج غربت تو صداش جاده های ساکت و بی رهگذر،تا قیامت زیرپاش سر راهش نه ولی یه انتظار،ته یه چشم بیقرار تو دلش مونده فقط یه خاطره،یه عذاب موندگار وقتی تو سینه ی شب راهی می شد،کسی گریه شو ندید کسی از پشت سکوت پیدا نشد،ضجه هاشو نشنید جاده انگارکه تمومی نداره جاده از هر قدمش غم می باره چه غریبه اون مسافرصبور که تو جاده های غم پا میذاره شاید این قصه بمیره تو سکوت یا کسی نگذره از این برهوت شاید این جاده به جایی نرسه سهم این پرنده شاید قفسه اما این غریبه ی خسته هنوزافق رفتن و روشن می بینه توی جاده های تاریک خیال هنوزم خواب رسیدن می بینه