یافتن پست: #دوست

saman
saman
بی روی دوست ، دوش شب ما سحر نداشت 


                          سوز و گداز  شمع  و ، من و دل ، اثر نداشت

               

     مهر بلند ، چهره  ز خاور  نمی نمود 


                              ماه  از حصار  چرخ  ، سر باختر  نداشت 


آمد طبیب   بر   سر  بیمار  خویش ، لیک 


                            فرصت گذشته بود و ، مداوا ثمر نداشت

 

دانی  که نوشداروی  سهراب  کی رسید؟


                            آن   گه که  او  ز کالبدی  بیشتر نداشت


دی بلبلی گلی ز قفس  دید و جان فشاند 

 

                             بار  دگر   امید  رهایی  مگر   نداشت

 

بال و  پری   نزد  چو به  دام  اندر  اوفتاد 


                        این صید  تیره   روز  مگر  بال  و پر نداشت


پروانه  جز  به شوق  در آتش  نمی گداخت 


                      می دید شعله در سر و ، پروانه ای سر نداشت

 

بشنو   ز  من  ، که   ناخلف  افتاد  آن پسر


                         کز جهل  و عجب  ، گوش  به پند  پدر نداشت 

 

خر من  نکرده  توده  کسی موسم  درو 


                       در مزرعی  که  وقت عمل برزگر نداشت 


من اشک  خویش  را  چو   گهر  پرورانده ام 


                     دریای دیده  تا  که  نگویی  گهر نداشت
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/23 - 17:28]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:28
+2
saman
saman

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست 



من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که دريا جد تو



در يک تباني ماهي بيچاره را در تور ماهي گير گم کرده



نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که گل در عقد زنبور است ولي از يک طرف 


سوداي بلبل يک طرف خال لب پروانه را هم دوست ميدارد


نيا باران زمين جاي قشنگي نيست


من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که اينجا جمعه بازار


است و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند


در اينجا قدر نشناسند مردم


در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان اندازه ميگيرند


زمـيــن ســرد اســت و بــي احـسـاس ،


طـــراوت دور،


چــرا بـــيـــهــوده مــي آيـــي ؟

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:13
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:10
+4
saman
saman

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم


شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم


سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار


راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم


زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر


گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم


می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای


در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم


در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی


لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم


چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت


این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم


خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی


تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم


چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان


من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:49
+4
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:44
+5
saman
saman
گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:34
+4
roya
roya
در CARLO

ـه سـلامـتی اونـایی کـه صـداشـون آروممون مـیکنه،نـگاهشون دیوونمون....

به سـلامـتی همــه اونـایی کـه قـبلأ بـودن،,ولی دیگــه نیستــن چـ ـــون ...
دیگـه اونــایی نـیستن که قـبلأ بـودن....

بـه سـلامـتی رد پـاهای روی قــلبمون...

به سـلامـتی اونـایی کـه بـرای رفـتن اومــده بـودن......

بـه سـلامـتی اونـایی که حرمـت نون و نـمک که هـیچ!حـرمـت زخـمایی کـه بـاهاشـون خورده بـودیم رو هـم نـگه نـداشـتن...

بـه سـلامتی اونایی که دوست داشتیم مال مـا بـشن ولی جـلو چـشممون مـال یـکی دیگـه شدن...

به سـلامتی اونـایی که آرزو بـودن ولـی رویـا شـدن....

به سـلامـتی اونـایی که هرچقـدم بی معـرفت بـاشن بـازم درگیرشونیـم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:26
+3
saman
saman

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند


نه هر که آینه سازد سکندری داند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست


کلاه داری و آیین سروری داند


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن


که دوست خود روش بنده پروری داند


غلام همت آن رند عافیت سوزم


که در گدا صفتی کیمیا گری داند


وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی


وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند


بباختم دل دیوانه و ندانستم


که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند


هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست


نه هر که سر بتراشد قلندری داند


مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا


که قدر گوهر یکدانه جوهری داند


به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد


جهان بگیرد اگر دادگستری داند


ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه


که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:57
+2
saman
saman
شبی یاد دارم که چشمم نخفت

 

شنیدم که پروانه با شمع گفت




که من عاشقم گر بسوزم رواست



تو را گریه و سوز باری چراست؟




بگفت ای هوادار مسکین من



برفت انگبین یار شیرین من




چو شیرینی از من بدر می‌رود



چو فرهادم آتش به سر می‌رود




همی گفت و هر لحظه سیلاب درد



فرو می‌دویدش به رخسار زرد




که ای مدعی عشق کار تو نیست



که نه صبر داری نه یارای ایست




تو بگریزی از پیش یک شعله خام



من استاده‌ام تا بسوزم تمام




تو را آتش عشق اگر پر بسوخت



مرا بین که از پای تا سر بسوخت




همه شب در این گفت و گو بود شمع



به دیدار او وقت اصحاب، جمع




نرفته ز شب همچنان بهره‌ای



که ناگه بکشتش پری چهره‌ای




همی گفت و می‌رفت دودش به سر



همین بود پایان عشق، ای پسر




ره این است اگر خواهی آموختن



به کشتن فرج یابی از سوختن




مکن گریه بر گور مقتول دوست



قل الحمدلله که مقبول اوست




اگر عاشقی سر مشوی از مرض



چو سعدی فرو شوی دست از غرض




فدائی ندارد ز مقصود چنگ



وگر بر سرش تیر بارند و سنگ




به دریا مرو گفتمت زینهار



وگر می‌روی تن به طوفان سپار!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:52
+2
saman
saman


مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید




که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید






از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش




زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید






زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس




موسی آنجا به امید قبسی می‌آید






هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست




هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید






کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست




این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید






جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم




هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید






دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است




گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید






خبر بلبل این باغ بپرسید که من




ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید






یار دارد سر صید دل حافظ یاران




شاهبازی به شکار مگسی می‌آید



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:21
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ