یافتن پست: #راه

?
?
دو تا ترک میرن قله اورست رو فتح کنن وسط راه سردشون میشه برای اینکه گرمشون بشه به خودشون تلقین میکنن هوا گرم. بعد از 1 هفته روزنامه ها تیتر میزنن 2 ترک در ارتفاعات هیمالیا بر اثر گرمازدکی جان دادن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 21:30
+2
مهسا
مهسا
بــــرای هــــرزگــی هــــزار راه هــســــت .... امـــا هـیــچ کــــدام بــــه انـــدازه تــــظـــاهـــر بـــه پـــاکـــدامــنــی کــثـیــف نـیـســـت ... !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 20:18
+5
مهسا
مهسا
خیال کردی وقتی به همراه ديگري از کنارم می گذری دنیا به آخر می رسد...!!!!! دنیایت من بودم که به آخر رسیدم ....وتو اکنون هیچ نیستی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 19:39
+3
مهسا
مهسا
گاهــــــی دلم برای خودم تنگ ميشود ... گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ ميشود .... گاهــــــــــی دلم برای پاكي های كودكانه ی قلبم ميگيرد ... گاهی دلم از رهگذرانی كه در اين مسيـر بی انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود ... گاهـــــــی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد ... گاهــــــــی آرزو ميكنم ای كاش ، دلــــــی نبود تا تنگ شود ... تا خسته شود ... تا بشكند ...!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 16:51
+4
مهسا
مهسا
همه ی پل های پشت سرم را ، خراب کردم ؛ ... از عــمد ... ! راه اشــتباه را نباید برگشت … !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 15:39
+5
مهسا
مهسا
خیال کردی وقتی به همراه دیگری از کنارم می گذری دنیا به آخر می رسد...!!!!! دنیایت من بودم که به آخر رسیدم ....وتو اکنون هیچ نیستی......!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/16 - 14:57
+4
رضا
رضا
صدای گام های گریه می آید دوباره آمدی کنار پنجره ، شعری نوشتی و رفتی این بار صدای قدم های تو را از پس پرده گاه گناه وگریه شنیدم حالا به اولین ستاره که رسیدی بپرس کدام شاعر غزلپوش شبانه ، عشق را در برگ های ولنگار دفتری کهنه می نوشت اما... تو که نشانی شاهراه ستاره را نمی دانی همیشه از سیب و ستاره و روشنی قصرهای کاغذی که می نوشتم می گفتی هزار پروانه هم که بر برگهای دفترت بچسبانی پینه ی پیر و یاس علیل باغچه ی ما گل نمی دهد هیچ وقت بهار طلایی روز و رویا راباور نکردی ! گل من هیچ وقت .....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 17:26
pooriya jooon
pooriya jooon
داشتم ميرفتم باشگاه وسط راه يادم اومد يه چيزي رو يادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو بازكرده با تعجب ميپرسه قاسم تويي؟!!!نرفتي باشگاه؟ ميگم:پَــــ نَ پَــــ قاسم رسيد من ديليوريشم�
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:06
+1
pooriya jooon
pooriya jooon
دوستم تو خونه خوابيده بود داداشم ازراه اومده ميگه خوابه؟ ميگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسكرين سيور لگد بزني روشن ميشه!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:05
pooriya jooon
pooriya jooon
دختري از كوچه باغي ميگذشت
يك پسر در راه ناگه سبز گشت
در پي اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان ديگر نگفت او يك كلام
دختر اما ناگهان و بي درنگ
سوي او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروي خفن
مي دهي زحمت به بانويي چو من؟
من كه نامم هست آزيتاي صدر
من كه زيبايم مثال ماه بدر
من كه در نبش خيابان بهار
ميكنم در شركت رايانه كار
دختري چون من كه خيلي خانمه
بيشت و شش ساله _مجرد_ديپلمه
دختري كه خانه اش در شهرك است
كوي پنجم_نبش كوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم كلام
با تو من حرفي ندارم والسلام!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 15:48

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ