یافتن پست: #را

نیوشا
نیوشا
قايقی خواهم ساخت‌، خواهم انداخت به آب‌، دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسی نيست كه در بيشه عشق، قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهی، و دل از آرزوی مرواريد
هم چنان خواهم راند. نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دريا-پريانی كه سر از خاك به در می آرند...
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند: دور بايد شد، دور

سهراب
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 14:40
+12
afsaneh heidari
afsaneh heidari
تاریک باد خانه ی مردی که نمی جنگد برای کسی که دوستش دارد
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 13:53
+7
سحر
سحر
عاشق اين ديالوگ و بازي مهران مديري هستم

چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟!
من بی دفاعم، من شریف تربیت شدم، من شریف بزرگ شدم
نه کسی منو می شناخت، نه کسی بنده رو می دید
نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر
همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها
من ساده بودم من همه چیز رو باور می کردم
من با هیچ کس مخالفت نمی کردم، سرم به کار خودم بود و شریف بودم
من نمی خواستم به بانک برم، من نمی تونستم طبابت کنم، من نمی تونستم سرهنگ باشم، من نمی خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما من توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران
و من به همه احترام می گذاشتم، من به همه احترام می گذاشتم،
و من شروع کردم به بازی کردن
و من شروع کردم به سرگرم شدن
و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام
و همه این هایی که می گند مال من نیست، حق من نیست
" و من اشتباهی ام"
من از اولش هم اشتباهی بودم
بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام،
تقصیر من بود
تقصیر دیگران هم بود
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم
من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 13:11
+7
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
نه هوا ابریست
نه بارانی می بارد...
پس بهانه دلم برای این همه سنگینی چیست....!!!؟
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 12:53
+6
ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
چیه چیزی شده؟؟

چرا ساکتی!!


دوس داری بنزین بزنی با کارت کی؟؟!!!


شنیدم بنزین شده ۷۰۰ به تازگی!!


بنزینتو تقسیم می کنی با یکی!!


دیگه که رو کارت بنزینش حساسی!!!!


روش داری عقایده خیلی شیکو وسواسی!!!


اونقده اونو می خوای که اگه لیتری ۱۰۰ بنزین بدم بهت، منو نشناسی!!!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 12:40
+5
peyman
peyman
اعتراف ميکنم بچه که بودم يه بار با آجر زدم تو سر يکي از بچه هاي اقوام , تا ببينم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها مي چرخه يا نه!!!!!
تازه هي چند بارم پشت سر هم اين کار و کردم , چون هر چي مي زدم اتفاقي نمي افتاد!!!!{-18-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 12:14
+4
payam65
payam65
دختر و پسري با سرعت 120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت ...

دختر: آروم تر من مي ترسم !

پسر: نه داره خوش ميگذره !

دختر: اصلا هم خوش نمي گذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه !

پسر: پس بگو دوستم داري !

دختر: باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر !

پسر: حالا بغلم کن (دختر بغلش کرد)

پسر : مي توني کلاه ايمني منو بذاري سرت ؟ داره اذيتم مي کنه.

و ....


روزنامه هاي روز بعد<img src=(" title=":((" /> موتور سيکلتي با سرعت 120کيلومتر بر ساعت

به ساختمان اثابت کرد موتور سيکلت دو نفرسر نشين داشت اما تنها يک

نفر نجات يافت!

حقيقت اين بود که پسر متوجه شد موتور سيکلت ترمزش بريده اما نخواست

دختر بفهمه در عوض ...

خواست براي آخرين بار از دختره بشنوه که دوستش داره...!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 12:11
+2
payam65
payam65
برو...!!


با نبودت کسی ویرون نمیشه



با نبودت کسی حیرون نمیشه



قسم راست و دروغت دیگه معنا نداره



حرف یا مفت تو دیگه تو دلم جا نداره



فکر میکردی تو نباشی من میمیرم



این دفعه تو بد اوردی من که میرم



تو خودت مگه نگفتی من حقیرم؟



تو خودت مگه نگفتی من اسیرم؟



خوب برو راهت که بازه


خوب برو جاده درازه...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 12:08
+2
payam65
payam65
فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!

پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 12:05
+1
payam65
payam65
ردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند
«آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»
بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»…
پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند
و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:
«شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟» پاسخ: «صد در صد»
رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.
بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: «از کجا می دونید؟»
>> پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!
خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم...!!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 11:58
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ