mitra
به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود
ronak
ملحفه های احساسم را کجا پهن کنم
که آفتاب ِ حضورت پاکشان کند
آخر ؛
بوی ِ تو در همه ی تنم جاری ست ..!!
سحر
می کوشم
با رفتن تو غمهایم را غرق کنم
اما بی شرف ها!!!!
یاد گرفته اند شنا کنند
ronak
"دل به دلم " ندادی ...
"دست در دستم "هم نگذاشتی ...
" پا به پا "با من نیامدی ...
تو را به خدا برو ..
"سر به سرم " نگذار ...
قولش را به بیابان داده ام ...
ronak
خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین ،
فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها ...........
هرگز تبرئه ای نیست
آنکه را که را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد …
با عشق به من.......... به من خیانت کردی
دل دادم و تو رد امانت کردی
رفتی و چه آسوده ز من دل کندی
هر دو قلمت خورد اگر برگردی !! … .
ebrahim
پسر کوچک به پدرش گفت:«پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ... !
ronak
هي ... با توام
ميداني براي گذر از دوستت دارم به دوستت داشتم چه زجري کشيدم؟؟