رنجشــــی نیســــت
آدمهـــــا همـــین اند...
خـــوبند ولــــی فــــراموشکـــار
مــــی آیند،
مــــی مــانند،
مـــی رونــــد،
مثل مســافـــران کاروان ســــرا
مثل ازدحـــام بـــی انتهـــای یــک خیــابان
...
کســـی بـــرای بودن نیــامــده و قــرار نیســت بیــاید....
سگی پارس می کند
و ناگاه
پایم گیر می کند به فلسفه ی هگل
و تمام حرفهای عاشقانه ام
از چمدان پدری ام می ریزند بیرون
دستم را می گذارم بر اشک هایم
و دود بهمن آبی را می دهم بیرون
..
سگ پارس می کند و من می ترسم
از چشهمایش که نه !
از درد کنج چشم هایش
و تمام تنم که نه
تمام ته مانده ی تکه هایی از دلم می لرزند
..
می ایستم
پک بعدی را عمیق تر میزنم
واژه هایم را تقسیم می کنم
و اشک هایم را پاک ..