یافتن پست: #زندگی

afsaneh heidari
afsaneh heidari
خداوندا به هرکس که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس که دوست می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 00:21
+8
afsaneh heidari
afsaneh heidari
دل من غمگین است/غصه ام سنگین لست/گرچه بی همنفسم/زندگی شیرین است/شوق پروازی نیست/بال من خونین است/اشک غم باید ریخت/رسم دنیا این است{-60-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/26 - 00:02
+9
reza
reza
می خواستم زندگی کنم.راهم را بستند،ستایش کردم گفتندخرافات است. عاشق شدم گفتند دروغ است.گریستم گفتند بهانه است.خندیدم گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده
شوم. دکتر علی شریعتی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 23:39
+3
benyamin
benyamin
فکر نکن جدایی ما مثل نادر و سیمین که اسکار بگیره. به ما زهرمار هم نمیدن برگرد سر زندگیت. اتمام حجت غضنفر با زنش که قهر کرده.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 23:33
+1
Mitra Mohebbi
Mitra Mohebbi
زندگی به من 2 چیز آموخت

که هر چی فکر میکنم یادم نمیاد
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 22:55
+10
mitra
mitra
امیدوارم پله های زندگیتون مثله این پله برقی باشه

رنگارنگ

شاد

همیشه در جریان(( اونم به سمت بالا ))
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 21:52
+10
payam65
payam65
خانمها گلهای زیبای باغ زندگی هستند
چاپلوسی نبودا...................{-17-}
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 21:05
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:29
+7
*elnaz* *
*elnaz* *
نذاری فاصله ها ، تو هجوم سایه ها ، میون غریبه ها ، نذاری توجاده ها تورو از من بگیرن ، تو خودت خوب می دونی ، توی راه زندگیم ، دلخوشم به بودنت ، پس نکنی یه کاری تا فرق نکنه چه بودنت ، نبودنت.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 18:20
+5
ramin
ramin
تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه درآن یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."
دیدگاه  •   •   •  1390/12/25 - 17:46
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ