یافتن پست: #زن

مهسا
مهسا
چـه اشـتـبـاه بـزرگـیسـت تلخ کردن زندگی خود بـرای کـسـی کـه در دوری مـا شـیـریـن تـریـن لـحـظـات زنـدگـیـش را سپری مـی کـند .............
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:53
+8
مهسا
مهسا
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم می آید می ماند و به تنهائیم پایان میدهد آمد رفت وبه زندگی ام پایان داد . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:39
+6
shahin ES
shahin ES
یارو كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:39
+5
amir taha
amir taha
آنان که "می" نمیخورند از آن می هراسند که افکار پلید خود را در هنگام مستی بر ملا سازند ولی راستگویان را چه باک از مستی ؟؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:16
+7
عسل ایرانی
عسل ایرانی
[لینک]
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:10
+5
مدیر سایت
مدیر سایت (مدير ارشد)
این شما واین صندلی داغ امشب !!!!!آتیش بزنید!!! جهت شرکت در صندلی داغ بر روی آیکون صندلی داغ در داشبورد کلیک کنید
74 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:03
+19
رضا
رضا
عشقی كه ترا نثار ره كردم در سینه دیگری نخواهی یافت زان بوسه كه بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در بدر نمیگردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:55
+3
رضا
رضا
روز اول پیش خود گفتم دگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیك با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما برسر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می كشت باز زندانبان خود بودم ....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:23
+4
رضا
رضا
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از رفتنت میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجود کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:19
+4
zahra
zahra
عمليه شب جمعه‌ نشسته بوده تو حياط واسه خودش بساط ميزوني جور كرده بوده و تو حال بوده، كه يهو يك توپ از آسمون مياد ميزنه بساط منقل و وافورش رو به گند ميكشه. خلاصه بدبخت صاب وافور همينجوري هاج و واج نشسته بوده داشته به شانس گند خودش لعن و نفرين ميفرستاده، كه يهو صداي زنگ در بلند ميشه و حالا زنگ نزن كي زنگ بزن! جناب عملي با هزار بدبختي، خودشو ميرسونه دم در، ميبينه پشت در يك بچه ده-يازده ساله واستاده، هي داد ميزنه: توپم...توپم! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه: اي بي ظرفيت! بابا خوب منم توپم... ديگه نميام كاسه كوزه مردم رو بهم بزنم كه!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:17
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ