یافتن پست: #زن

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه که معلم میبردت پای تخته تا ازت درس بپرسه وسطش زنگ میخورد
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:28
+1
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
تو مار و پله زندگی مهره نباش که هرچی گفتن بگی باشه …
تاس باش که هرچی گفتی بگن باشه
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:19
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 19:01
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
( یه توپ دارم قلقلیه ) پَ نه پَ شش ضلعی نامنتظمه…
( میزنم زمین هوا میره ) پَ نه پَ می خواستی زمینو حفر کنه برسه مرکز زمین…
( نمی دونی تا کجا میره )پَ نه پَ می دونم نمیگم که ریا نشه…
( من این توپو نداشتم ) پَ نه پَ داشتی ، رو نمی کردی…
( مشقامو خوب نوشتم ) پَ نه پَ همش برو دنبال یللّی تللّی…
( بابام بهم عیدی داد ) پَ نه پَ می خواستی روز مادر بهت کادو بده…
( یه توپ قلقلی داد ) پَ نه پَ می خواستی یه دونه بی ام ۷۳۰ بهت بده !!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/22 - 18:33
+1
xroyal54
xroyal54
چرا مرد ها زن های باهوش رو دوست دارن؟؟؟
چون دو قطب غیر همنام یکدیگر را می ربایند.....
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 22:09
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
این روزها
دلم
اصرار دارد فریاد بزند
اما......
من جلوی دهانش را میگیرم وقتی میدانم کسی تمایل به شنیدن صدایش ندارد!
این روزها من.....
مجسمه سکوت شده ام
خفقان گرفته ام تا ارامش اهالی دنیا خط خطی نشود...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 19:12
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
قصه از اونجا شروع شد که گفت:
اگه دوسم داری ثابت کن.
گفتم: چه جوری؟
گفت: رگتو بزن.
رگمو زدم و وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم،
گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی

گفتم: گرفتی ما رو دیـــــــــــوث ؟؟؟ :))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 18:57
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 18:50
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مراحل ترس من در زندگی

دو سالگی : عباس اقا قصاب :|
چهار سالگی : نمکی :|
شش سالگی: بچه دزد :|
...پانزده سالگی : تاریکی :|
هفده سالگی : جن :|
بیست و دو سالگی : تموم شدن حجم اینترنت :))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 18:40
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥



بابام داشت با پسر عموم که تازه رفته بود ترکیه تلفنی صحبت میکرد،

حرفاش که تموم شد گوشیش رو گذاشت رو میز و گفت:

این پسره احمق کودن هم هر بار میره خارج یاد ما میوفته با اون زن نکبتـــش !!!

من گوشیش رو از رو میز برداشتم گفتم : ااااا محسن سلام قطع نکرده بودی ...

آها باشه خوش بگذره بهتون ٬ خدافظ ...

بابام یهو دستش رو گذاشت رو سرش گفت: بیچـــاره شدم ...!

بعد رفت تو اتاقش !

اصن نذاشت بگم که شوخی کردم !!!

حالا چجوری بهش بگم !!!



دیدگاه  •   •   •  1392/07/21 - 18:07
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ