یافتن پست: #زن

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه هموطن زیر تابوت زنش از بس که خوشحال بود
داد میزد: لا اله ایول ا...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 22:11
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻋﻤﻪ ﻫﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ، ﺳﻪ
ﺗﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻥ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ
ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻫﺮﻫﺎﺷﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ.
ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﺑﺤﺜﺸﻮﻥ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﻪ !
:)))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:57
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رفته بودم تو فیسبوک ..((" استغفراله"<img src=)" title=";))" /> یه چرخی بزنم .. یه آدمی زیر پست من نوشت .. عزیزم کار کردن با " [!] شکن " حرام است ..

د آخه یکی نیس بگه تو خودت با " قند شکن " اومدی تو خربوک ؟؟؟؟؟ والا با این نوناشون
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:45
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:32
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو ع[!]ات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن

(دیالوگ ماندگار پسر خاله ی کلاه قرمزی)
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:12
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
توی ایستگاه مترو بودم؛یه پسره میخواست به یه دختره شماره
بده،یهــو یه پیرزنه برگشت بهش گفت:
خجالت بکش! این جای خواهرته!
پسره هم گفت:
من نباید شمارۀ خواهرمو داشته باشم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:10
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مورد هم داشتیم
پسره میخواسته کمد دیواری بزنه تو اتاقش ،
زنگ زده قدِ دوست دخترشو پرسیده ..!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 21:05
+1
xroyal54
xroyal54
در روزگــــــار های قدیــــــم جزیـــــــــــــره ای دور افتاده بود که
همه ی احـــــــساسات در آن زندگـــــــــی می کردند.
شـــــادی، غــــــم، دانــــــش، عــشــــــق و باقی احـــــساسات.
روزی به همه ی آنها اعلام شد که جزیره در حالِ غرق شدن است!!
بـنــــابـــرایـــــن هریــــک شــروع به تعــمـــیر قایــقـهایشان کردند.

امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا..
اما عشـــق تصمیم گرفت که تا لحظه ی آخـــر در جزیره بماند!
زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود، عشق تصمیم گرفت تا
برای نجــــــــات خــــود از دیـــــــــــــگران کـــمــکـــــ بخواهد.
در همین حال او از ثروت که با کشتی باشکوهش در حال گذشتن از آنجا بود
کــــــــــــمــــــکــــــــــــــــــــ خواســـتـــــــــــ !!

" ثروت، مرا هم با خود می بری؟؟؟!! "
ثروت جواب داد: نه نمی توانم! مقدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست،
که من دیگر جایی برای تو ندارم.
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد!

" غرور، لطفا به من کمک کن! "
" نمی توانم عشق! تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی! "
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود کمک خواست!

" غم، لطفا مرا با خود ببر! "
" آه عشق؛ آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم! "
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که
اصلا متوجه عشق نشد!

ناگهان صدایی شنید:
" بیا اینجا عشق! من تو را با خود می برم! "
صدای یک بزرگتر بود؛

عشق آن قدر خوشحال شد که فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد!
هنگامی که به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت!
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است،
از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟؟؟ "
دانش جواب داد: " او زمان بود! "
" زمان؟؟!!! اما چرا به من کمک کرد؟؟؟!! "
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
" چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند! "
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 20:53
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ه‫میشه دلم میخواست دوست پسرم بهم خیانت کنه... عینهو فیلما عکساشو بندازم تو شومینه بسوزه...

ولی
.

چون خونمون شومینه نداریم مجبورم زنگ بزنم فحش بدم قطع کنم!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:45
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیروز یه سر رفتم محله قدیممون ،
همه خونه ها و مغازه ها و آدما رو یه دل سیر نگاه کردم
ولی هیچ حس خاصی بهم دست نداد …

اینکه هنوزم تو همون محله زندگی میکنیم امکان داره تاثیر گذاشته باشه...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/17 - 19:41
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ