یافتن پست: #شب

saman
saman
شد از کمون نگاه تیری به قلبی رها
نشست تو سینه گل آرزوها
تبسمی خونه کرد تو باغ سرخ لبات
روشن شد از رخ ماه رنگ شبا
آروم آروم آروم انگاری این دل
به یه حس تازه کرده دچارم
دیگه پیداست از این چشمای رسوا
که چه رازی پنهون تو سینه دارم
حالا چشمام دیگه هر جا
نقش رویایی چشماتو می بینه
حس خوبه با تو بودن
راز بر ملای قلب من همینه
آروم آروم آروم انگاری این دل
به یه حس تازه کرده دچارم
دیگه پیداست از این چشمای رسوا
که چه رازی پنهون تو سینه دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:58
+2
saman
saman


گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب





گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب







گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار




خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب







خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم




گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب







ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست




خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب







می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت




همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب







بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت




گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب







گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو




در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب







گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند





دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:53
+2
saman
saman


دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد





که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد







سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس




که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد







ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم




تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد







به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله




به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد







شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن




مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد







من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم




که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد







سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم





طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد







سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ





که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:51
+2
saman
saman

به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت 

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من. تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

و بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.


(فریدون [!])

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:46
+3
saman
saman

ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا


شراب نور به رگهای شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت وسحر دمید بیا

شهاب یاد تو درآسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گقتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم زسینه برون شد ز بس تپید بیا


نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطرسیمین دل شکسته تویی

مرا مخواه ازین بیش ناامید بیا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:45
+2
saman
saman

آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن


آينه صبوح را ترجمه شبانه کن




اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو

جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن




اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو

شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن




گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش

حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن




در مثل است کاشقران دور بوند از کرم

ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن




اي که ز لعب اختران مات و پياده گشته اي

اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن




خيز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن




خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا

مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن




چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن




هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر

آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن




شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر

آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن




حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن

جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن




کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا

ده به کفم يگانه اي تفرقه را يگانه کن




شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو

بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن




کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن




اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت

گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن




هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي

در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:39
+2
saman
saman

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر


باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر


امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم


شايد اي جان نرسيديمبه فرداي دگر


مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم


من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر


چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد


گر به جز عشق توام هست تمناي دگر


تاروم از پي يار دگري مي بايد


جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر


گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان


ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر


از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست


گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر


مي فروشان همه دانند عمادا كه بود


عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:36
+3
saman
saman
بی روی دوست ، دوش شب ما سحر نداشت 


                          سوز و گداز  شمع  و ، من و دل ، اثر نداشت

               

     مهر بلند ، چهره  ز خاور  نمی نمود 


                              ماه  از حصار  چرخ  ، سر باختر  نداشت 


آمد طبیب   بر   سر  بیمار  خویش ، لیک 


                            فرصت گذشته بود و ، مداوا ثمر نداشت

 

دانی  که نوشداروی  سهراب  کی رسید؟


                            آن   گه که  او  ز کالبدی  بیشتر نداشت


دی بلبلی گلی ز قفس  دید و جان فشاند 

 

                             بار  دگر   امید  رهایی  مگر   نداشت

 

بال و  پری   نزد  چو به  دام  اندر  اوفتاد 


                        این صید  تیره   روز  مگر  بال  و پر نداشت


پروانه  جز  به شوق  در آتش  نمی گداخت 


                      می دید شعله در سر و ، پروانه ای سر نداشت

 

بشنو   ز  من  ، که   ناخلف  افتاد  آن پسر


                         کز جهل  و عجب  ، گوش  به پند  پدر نداشت 

 

خر من  نکرده  توده  کسی موسم  درو 


                       در مزرعی  که  وقت عمل برزگر نداشت 


من اشک  خویش  را  چو   گهر  پرورانده ام 


                     دریای دیده  تا  که  نگویی  گهر نداشت
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/23 - 17:28]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:28
+2
saman
saman

گر به شمشير جفا پاره كني سينهء ما


همچنان مهر تو ورزد دل بي كينهء ما


رقم مهر و مه از سينه افلاك رود


نرود نقش خيال تو ز آئينهء ما


قطره اي بودي و دلها همه جوياي تو بود


شب چراغي شده يي باش بگنجينهء ما


جاي آنست كه خون سر زند از چشم حسود


بسكه پر شد دلش از كينهء ديرينهء ما


يارب اين نغمه كه پرداخت كه ابريشم عود


آتش انداخته در خرقهء پشمينهء ما


در صف طاعت اگر تيغ كشد غمزهء تو


خون بجيحون رود از مسجد آدينهء ما


بر نيايد نفس گرم «فغاني» امروز


در خمار است مگر از مي دوشينهء ما

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:02
+3
saman
saman

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما


اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما


عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد


چین فروش دامن صحرای امکانیم ما


غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی



از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما


هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن



تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما


در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم



عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:52
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ