یافتن پست: #شب

saman
saman

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم


شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم


سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار


راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم


زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر


گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم


می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای


در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم


در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی


لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم


چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت


این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم


خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی


تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم


چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان


من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:49
+4
saman
saman

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم


وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم


تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت


من مست چنانم كه شنفتن نتوانم


شادم به خيال توچو مهتاب شبانگاه


گردامن وصل تو گرفتن نتوانم


چون پرتو ماه ايم وچون سايه ديوار


گامي ز سر كوي تو رفتن نتوانم


دور از تو من سوخته در دامن شبها


چون شمع سحر يك مزه خفتن نتوانم


فرياد ز بي مهريت اي گل كه در اين باغ


چون غنچه پاييزشكفتن نتوانم


اي چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم


دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:36
+4
saman
saman
گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:34
+4
saman
saman
شبی یاد دارم که چشمم نخفت

 

شنیدم که پروانه با شمع گفت




که من عاشقم گر بسوزم رواست



تو را گریه و سوز باری چراست؟




بگفت ای هوادار مسکین من



برفت انگبین یار شیرین من




چو شیرینی از من بدر می‌رود



چو فرهادم آتش به سر می‌رود




همی گفت و هر لحظه سیلاب درد



فرو می‌دویدش به رخسار زرد




که ای مدعی عشق کار تو نیست



که نه صبر داری نه یارای ایست




تو بگریزی از پیش یک شعله خام



من استاده‌ام تا بسوزم تمام




تو را آتش عشق اگر پر بسوخت



مرا بین که از پای تا سر بسوخت




همه شب در این گفت و گو بود شمع



به دیدار او وقت اصحاب، جمع




نرفته ز شب همچنان بهره‌ای



که ناگه بکشتش پری چهره‌ای




همی گفت و می‌رفت دودش به سر



همین بود پایان عشق، ای پسر




ره این است اگر خواهی آموختن



به کشتن فرج یابی از سوختن




مکن گریه بر گور مقتول دوست



قل الحمدلله که مقبول اوست




اگر عاشقی سر مشوی از مرض



چو سعدی فرو شوی دست از غرض




فدائی ندارد ز مقصود چنگ



وگر بر سرش تیر بارند و سنگ




به دریا مرو گفتمت زینهار



وگر می‌روی تن به طوفان سپار!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:52
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به مامانم میگم : شام چی داریم ؟

میگه : آنچه گذشت !

میگم : غذای جدیدِ ؟!

میگه : عارع

میگم : خو حالا چیا داره توش ، واسه سلامتی خوبه ؟ :O)

میگه : هرچی تو این هفته پختم و کوفت نکردی رو قاطی کردم دوتا تخم

مرغم زدم بهش ، مث کتلت سرخش کردم

اگه اینم کوفت نکنی فردا شب ، پس از سالها داریم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:50
+2
saman
saman


نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری




عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری






زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت




کشتن اولیتر از آن کم به جراحت بگذاری






تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد




من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری






کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی




وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری






عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند




همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری






طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم




شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داری






ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان




به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری






آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی




یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری






هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید




که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری






سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد




خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:49
+1
saman
saman
















































ای چشم تو دلفریب و جادو   در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم   زان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید   چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند   هوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم   تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش   چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست   تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب   چشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد   چشمی و هزار دانه لولو
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:41
+2
saman
saman

خدایا کفر نمی گویم


پریشانم


چه می خواهی تو از جانم !


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا !


اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی


و شب ، آهسته و خسته


تهی دست و زبان بسته


به سوی خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه دیوار بگشایی


لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی


و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر روزی بشر گردی


زحال بندگانت با خبر گردی


پشیمان می شوی از قصه خلقت


از این بودن ، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی


خداوندا !


تو می دانی که انسان بودن و


ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی می کشد آنکس که انسان است


و از احساس سرشار است.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:28
+2
saman
saman

به خدا کز غم عشقت ، نگریزم   نگریزم


و گر از من طلبی جان ، نستیزم   نستیزم


هله ای مهر فروزان ! به کجایی ؟ به  کجایی ؟


تو بیا تا گذرد این شب ِ تاریک  ِ  جدایی


چه   شود   گر   ز ِ رُخت   پرده    گشایی


قدحی دارم بر کف ؛ به خدا تا تو    نیایی


هله تا روز قیامت ، نه    بنوشم نه   بریزم


نازنینا ! نظری کن منم   این   خسته  راهت


شرر افکنده به جانم صنما   ! برق   نگاهت


سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت


به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه  بخیزم


به   جلال  تو   جلیلم  ، ز    دلال  تو    دلیلم


که من از نسل خلیلم ، که در این آتش تیزم


بده آن آب ز کوزه ، که نه عشقی است دو روزه


چه نماز است و چه روزه ، غم تو واجب و ملزم


به خدا شاخ   درختی  که  ندارد ز    تو  بختی


اگرش   آب دهد  یَم ، شود  او کُنده   هیزم


بپر ای دل  سوی   بالا ، به   پر و  قوت   مولا


که در آن صدر معلا ، چو تویی نیست ملازم


همگان    وقت   دعاها ،    بستایند    خدا   را


تو شب و روز مهیا ، چو فلک جازم و حازم


صفت    مفخر   تبریز ،   نگویم   به   تمامت


چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیز

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:26
+2
saman
saman

درقسمتم نبود شبی مال من شوی



یاجزوعاشقان خط وخال من شوی


ای قدس من اجازه بده فقط دمی


باارتش خیال دراشغال من شوی


قبل ازتفال شبم ازخواجه خواستم


لطفی کند نیک ترین فال من شوی


من میروم ولی توبمان که مثل قبل


تنهادلیل ماندن امثال من شوی


طبعم دوباره رفت به خوابی عمیق تا

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:18
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ