پادشاهي در يك شب سرد زمستان از قصر بيرون رفت
ديد نگهبان پيري با لباس اندك نگهباني ميدهد
به او گفت سردت نيست؟
نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بيارم
پادشاه گفت: به قصرم ميروم و يك لباس گرم با خودم مياورم
پادشاه به محض اينكه به قصر رفت سرما را فراموش كرد
فرداي آن روز جنازه ي يخ زده ي پيرمرد را در حوالي قصر پيدا كردند
در حالي كه با خط ناخوانا نوشته بود
من هر شب با همين لباس كم طاقت مياوردم
اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي در آورد
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی /
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی /
آه باران من سراپای وجودم آتش است /
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی .
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن * سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم
vaghean nemidonam ina chiaan ke mizari

1392/05/23 - 00:05kheyli maskhareo bi maniaaan
سلام سحر خانم شب زیبای شما بخیر : خودم میدونم ..........




1392/05/23 - 00:06سحر جان با معنی هم که گذاشت بعضی از دوستان همین رو گفتن
1392/05/23 - 00:08