رضا
دلخور مباش مرد مسافر کمی بخند دردت به جانم این دم آخر کمی بخند از یک دو بیت آخر شعرم شروع کن بر درد های این زن شاعر کمی بخند اندوه درد باطنیت را به من ببخش محض رضای عشق به ظاهر کمی بخند ای قبله ی نگاه غریبم رضا بده قدری بساز با من زائر کمی بخند بی بال و پر نشسته ام اینجا در این قفس پرواز سهم توست ،مهاجر کمی بخند بگذر از انتظار تباهم، سفر بخیر تنها در این دقایق آخرکمی بخند
رضا
وقت تنگ است کسی گفت :بيا تا برويم بوی مردار گرفتيم از اينجا برويم چشم چرخاند و زمين دور سرم می چرخيد ناگهان باز کسی گفت خدا را برويم عشق در معرکه امروز غريب است غريب کاش فرصت بدهد مرگ که فردا برويم کم بگوييد که اين چشم به راهی تا کی ؟ ترسم آخر همه از خاطر دنیا برويم ما از اين -ماندن بی عشق - دگر خسته شديم گر دلت پا به رکاب است بيا تا برويم