یافتن پست: #قدم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
برگ های پاییزی
سرشار از شــــــــــــــــعور درخت اند
سر شار از مهـــــــــــر و عشــق
سر شار از درد و رنج
و.......
وتنها پاییز زیبــــــــای من است
كه خاطرات سه فصل را بر دوش می كشد
ای رهگــــــــــــــذر!
آرام قدم بگـــــــذار ......
برچهره ی تكیده ی آنهــــــــــــــا!
این برگ ها حرمت دارند.
درد پاییــــــــــــــــــــــز ....
درد دانستن است.
وقتی چیزی از او دانســـــــــــتی
درس گرفتن از آن را فراموش نكن..
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 18:23
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
صدای باور پاییز می آید
برگی سال ها سکوت را زیر قدم هایم
آهسته می شکند
این گونه خلوتم پاره می شود
پاییز را خوب می فهم
صدای [!]گ را خوب می شناسم
ببین
مرگ این برگ چه زیباست
سرابی مبهم از بهار میبینم
صدای مرگ می آید
صدای باور پاییز می آید
خش خش مردن این برگ ها
زندگی من ترانه می شود...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 18:18
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پاییز که شد؛


به جُرمِ کم کاری اخراجش کردند؛


رُفتگری که عاشق شده بود؛


و برگ ها را قدم می زد و جارو نمی کرد ...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/4 - 11:13
+2
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
گاهی وقتا مشکل از خودمونه واسه کسی که یک قدم به خاطر ما میاد 10 کیلومتر پیاده میریم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 16:53
+5
sayeh
sayeh
دلم ارامش میخاهد.
به اندازه خوردن ی فنجان چای کوتاه باشدیا به اندازه قدم زدن روی سنگفرش پیاده رو طولانی فرق نمیکند.....
فقط ان لحظه را میخاهم که تمام سلول های بدنم اروم میشوند.
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 11:46
+7
nazli
nazli
 چگونه دست دلم را بگيرم ودر كنار

دلتنگيهايم قدم بزنم

در اين خيابان

كه پر از چراغ و چشمك ماشينهاست

...نه آقايان:

مسير من با شما يكي نيست

از سرعت خود نكاهيد

من آداب دلبري را نمي دانم
آخرین ویرایش توسط administrator در [1392/07/4 - 17:47]
دیدگاه  •   •   •  1392/07/3 - 00:05
+10
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 19:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هوا خوب است ، بیا برویم کمی قدم بزنیم ؛ نگران نباش دوباره باز میگردانمت به قاب عکس !
دیدگاه  •   •   •  1392/07/2 - 19:10
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روی بخار شیشه می نویسی "دوستت دارم" و بعد

پرده را می کشی

می روی سراغ درس و کتاب و

این سوی پنجره می مانم من

که تنهائی ام را تا تولد شعری تازه قدم بزنم

باران می آید

می دانم

تو خواهی خوابید و

شیشه را بخار خواهد گرفت و

"دوستت دارم" را هم!

و صبح که بیدار می شوی

از هول مشقهای نانوشته فراموشم خواهی کرد...!
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 20:19
+2
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/30 - 01:24
+4
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ