یافتن پست: #قدم

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من زیر باران نشسته ام
و انتظار تو را می کشم
چتر روی سرم نیست
می خواهم قدم هایت را ، با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران میرسی یا باران قبل از آمدن تو به پایان
می رسد؟!
مرا که ملالی نیست
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 16:14
+1
saman
saman
بی تو هم می‌شود زندگی کرد
قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ …
فقط
بی تو نمی‌شود به خواب رفت!


[رضا کاظمی]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 15:12
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
جلو تلویزیون نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم گوشیمم دستم بود داشتم با صدای بلند “انگری بردز” بازی میکردم یهو بابام برگشت بی مقدمه گفت :
نگاه کن تو رو خدا 73 سال بچه بزرگ کردیم که یا تو اتاقش بشینه مانیتورو نگاه کنه لبخند بزنه واسه خودش یا گوشیشو دستش بگیره با گوشیش کفتر بازی کنه !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 11:56
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خدا همین جاست ...!!!
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند
خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد
خدا در اتومبیل پسری است که,مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،
خدا در دست پدر کارگریست که برای زندگی طفلش 24 ساعته کار میکند
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو
, از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟
!
خدا را هفت بار دور زدی یا
زیر باران کنارش قدم زدی
؟
2 دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 21:18
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
10 دیدگاه  •   •   •  1392/05/19 - 15:34
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
جمله ی( من خیلی کم میام نت) چیست؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


مقدمه ای برای دادن یا گرفتن شماره
کور شم اگه دروغ بگم=)):))
راستـــــــــــــــــی
بَچه ها مَن خیلی کَم میام نِــــــت..بَرنامَتون چیـــــــه؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/18 - 21:05
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
راستش را بخواهی,

فاجعه ی رفتن "او"

چیزی را تکان نداد...

من هنوز هم هستم!

چای میخورم!

قدم میزنم!

اما...

تلخ تر...

تنهاتر...

بی اعتمادتر!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 16:37
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
نوبر است این چشم ها حیف است خوابش می کنی
تا به کی قلب مرا هر شب خرابش می کنی؟

آنقدر سیب گناه از چشم هایت می کند
مطمئنا یک شبی آدم حسابش می کنی

کاش می شد کوچه ای باشم که شب ها در سکوت
با قدم هایت دچار اضطرابش می کنی

باشد از جنس خدایی پس خدایی کن بگو
کی دعایی را که کردم مستجابش می کنی؟

خانه ای می سازم از عشق تو در رویای محض
با وجود آنکه می دانم ...... خرابش می کنی!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 12:40
+2
roya
roya
دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 11:54
+4
roya
roya
در CARLO

مثل برف سپيد بودي 


مثل ابر پربار  . . 


 


مثل آسمان وسيع بودي 


مثل دريا عميق . . 


 


مثل شب پر راز بودي 


مثل ماه زيبا . .  


 


تو دست در دست من


قدم مي زدي در بي نهايت  . . 


 


تو چشم در چشم من 


حرفها مي زدي


 از اميدهاي دور  . . 


 


ما مي تپيديم در هم 


 مي خوانديم يك صدا  . . 


 


ما تنها نبوديم  . .


اما . . . 


تو . . تو نبودي . . 


 


افسوس دير فهميديم 


كه تو تنها


 يك نمايش كوتاه بودي. 


دیدگاه  •   •   •  1392/05/17 - 11:10
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ