sasan pool
وعـده ی پــوچ
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در ح
Small Skyblue: را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ..
Small Skyblue: *********************************************************
sahar
به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگریه چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است، بـخـنــــد….
sasan pool
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
رضا
ای صمیمی ای دوست...
گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام میایی....
دیدنت حتی از دور ...
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم....
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم ....
ای قدیمی ای خوب.....
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم....
من صمیمانه به یادت هستم....
رضا
صدای پچپچِ غم... خواب من به هم خورده است دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است صدای پچپچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش سکوت، در دلِ بیتاب من به هم خورده است تو قابِ عکس مرا دیدهای، نمیدانی نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است هجای چشم تو را وزنها نمیفهمند دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است...
رضا
ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم ای خدا غصه نخور باز همین می مانم من زمین خورده این ضربه کاری نشدم
ebrahim
مراحل استرس واقعی! : . . . شما در حال رانندگی در جاده خانمی رو میبنید که حال خوبی نداره ، سوارش میکنید اون به شما میگه باید زود به بیمارستان برسه. **این آغاز استرس ه! شما خانم رو به بیمارستان میرسونید ، دکتر به شما تبریک میگه بخاطر حامله بودن اون خانم و پدر شدنتون! اما شما میگید که پدر بچه نیستید درحالی که اون خانم به دکتر گفته هستید! ** این جا شما استرس میگیرد ! از دکتر تقاضای تست دی ان ای میکنید ، بعد از آزمایش دکتر میگوید که حق با شماست و شما کلا نابارور هستید احتمالا از زمان کودکی! ** استرس واقعی اینجاست : که شما یاد 3 تا بچه ای که تو خونه دارید می افتید !!!!!
رضا
رفتيم و كس نگفت ز ياران كه يار كو؟ آن رفته ي شكسته دل بيقرار كو؟ چون روزگار غم كه رود رفتهايم و يار حق بود اگر نگفت كه آن روزگار كو؟ چون ميروم به بستر خود ميكشد خروش هر ذرّهي تنم به نيازي كه يار كو؟ آريد خنجري كه مرا سينه خسته شد از بس كه دل تپيد كه راه فرار كو؟ آن شعلهي نگاه پر از آرزو چه شد؟ وان بوسههاي گرم فزون از شمار كو؟ آن سينه يي كه جاي سرم بود از چه نيست؟ آن دست شوق و آن نفس پُر شرار كو؟ رو كرد نوبهار و به هر جا گلي شكفت در من دلي كه بشكفد از نوبهار كو؟ گفتي كه اختيار كنم ترك ياد او خوش گفتهاي وليك بگو اختيار كو؟