یافتن پست: #مرد

رضا
رضا
می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند..................
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 12:22
+2
ronak
ronak
طرح جداسازی استان ها به زنانه و مردانه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:58
+6
mitra
mitra
وصیت نامه داریوش بزرگ هخامنشی اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند. جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:45
+5
مهسا
مهسا
اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ؟ خودمانيم ... زمين اين همه نامرد نداشت!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:42
+4
shahin ES
shahin ES
زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم! مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهد! زن با نا باوری از خانه ...خارج شد، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد . مرد خندان گفت: خوب! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد . زن متعجب گفت: تو از کجا می دانی؟ مرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید! زن باز هم متعجب گفت : مگر مرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت: تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:14
+5
ronak
ronak
وقتی که جای زن و مرد عوض شه !! :))
دیدگاه  •   •   •  1390/10/21 - 01:09
+4
hadith
hadith
گاهی میان مردم، در ازدحام شهر، غیر از تو هرچه هست را فراموش می کنم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 23:38
+5
ronak
ronak
ای خدا جون.به این مردم بگو بمن گوشت یخی ندند موشها را کوچکتر کن تا من بتونم انها را بگیرم بگو بمن کفش لنگه نزنند وبیخودی دنبالم نکنند .من که کاری به انها ندارم خدایا تو این سرمای زمستون .بگذارند با گرمای لوله اگزوز ماشینشون خودم را گرم کنم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 22:50
+4
ronak
ronak
اگه گفتید قبله کدوم طرفه؟
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 22:25
+3
amir ali
amir ali
چارلی چاپلین: افسوس هرچه کردم مردم بفهمند... خندیدند!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 21:20
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ