یافتن پست: #مرد

gamer
gamer
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:37
+2
gamer
gamer
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟... من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند... براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟... من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست.... براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما............. زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:34
+2
amir taha
amir taha
داشتیم تو خیابون قدم می زدیم كه یهو صداى ترمز شدیدى اومد و یه مردی که افقی شده بود......خلاصه ملت جمع شدن بالای سر طرف، كه در این هنگام راننده پیاده شد و در كمال خونسردى گفت: آقا چیزیتون شد؟ یارو هم با همون وضع و صورت خونى مالى در حالی كه به سختى نفس می كشید گفت: پـَـ نه پَــ، خودمو انداختم زمین از داور پنالتى بگیرم! راننده گفت: نمكدون! منظورم اینه كه می خواى زنگ بزنم اورژانس؟ یارو گفت: پـَـ نه پَــ، زنگ بزن برنامه نود، عادل اینا كارشناسى كنن صحنه پنالتى بود یا نه!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:49
+5
مهسا
مهسا
زیر بارون بدون چتر با دستانی یخ کرده دست در دست هم توی پیاده رو های آب گرفته ی شهر نگاه مردمی که با حسرت ما را نگاه می کنند خواب قشنگی بود ... اما باز هم خیس شدم نه از آب باران از اشک ...
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:47
+8
مهسا
مهسا
حرف هایم را تعبیر می کردی سکوتم را تفسیر دیروزم را فراموش فردایم را پیشگوئی به نبودنم مشکوک بودی در بودنم مردد از هیچ گلایه می ساختی از همه چیز بهانه من کجای این نمایش بودم؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:37
+9
ronak
ronak
مردم هم مردای قدیم !
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 23:02
+5
zahra
zahra
عمليه شب جمعه‌ نشسته بوده تو حياط واسه خودش بساط ميزوني جور كرده بوده و تو حال بوده، كه يهو يك توپ از آسمون مياد ميزنه بساط منقل و وافورش رو به گند ميكشه. خلاصه بدبخت صاب وافور همينجوري هاج و واج نشسته بوده داشته به شانس گند خودش لعن و نفرين ميفرستاده، كه يهو صداي زنگ در بلند ميشه و حالا زنگ نزن كي زنگ بزن! جناب عملي با هزار بدبختي، خودشو ميرسونه دم در، ميبينه پشت در يك بچه ده-يازده ساله واستاده، هي داد ميزنه: توپم...توپم! يارو خيلي شاكي ميشه، ميگه: اي بي ظرفيت! بابا خوب منم توپم... ديگه نميام كاسه كوزه مردم رو بهم بزنم كه!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 20:17
+5
ronak
ronak
من کشته ی نگاه کردن اون مرد هستم که پشت سر ایستاده =)))))
4 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 18:41
+10
مهسا
مهسا
نشسته ام… کجا؟ کنار همان چاهی که تو برایم کندی… عمق نامردی ات را اندازه می گیرم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 17:49
+8
تنها
تنها
مردم دنيا زمان رو 3 حالت می بينن، اما ما ايرانيا 4 حالت..؛ زمان گذشته ، زمان حال ، زمان آينده ، زمـــان شـــاہ.....!!!! {-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/22 - 12:32
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ