هیچ خوابی مثل خواب شب امتحان روی جزوه و کتاب نمیچسبه
لامصب انگار توی بغل مامانت خوابی !
@soha_musavi
هیچ خوابی مثل خواب شب امتحان روی جزوه و کتاب نمیچسبه
لامصب انگار توی بغل مامانت خوابی !
@soha_musavi
ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ، ای شب
کن شتابی آخر ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟
نشان زلف دلبری ز بخت من سیه تری
بلا و غم سراسری تیره همچون آهی ، ای شب
کنی به هجر یار من حدیث روزگار من
بری ز کف قرار من جانم از غم ، کاهی ای شب
تا که از آن گل دور افتادم
خنده و شادی رفت از یادم ، سیه شد روزم
بی مه رویش ، دمی نیاسودم
به سیل اشکم ، گواهی ای شب
او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر
من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر
خون دل از بس خوردم بی او
محنت و خواری از بس دیدم بی او
مردم بی اوبی رخ آن گل ، دلم به جان آمد
دگر از جانم چه خواهی ای شب?!
مست مستم ساقیا دستم بگیر تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر
بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر
دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر
اوفـتـادم سخت در گرداب عشق ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر
مست مستم ساقیا دستم بگیر تا نـیـافـتـادم ز پـا دسـتـم بـگـیـر
بـر در مـیـخـانـه با زنـجـیر عشق بـستـه ای پای مـرا دستم بگـیـر
دردمـنـدم عاشـقـم افـسـرده ام ای به دردم آشــنـا دسـتم بگـیـر
اوفـتـادم سخت در گرداب عشق ایـن دم آخـر بــیــا دسـتـم بگـیـر
ابرم که می آیم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود
نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز
من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم...
(نجیب زاده)
بحر یست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
در ازل پـــرتـــو حــسنت زتجلـــــی دم زد
عشق پیــدا شدو آ تش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دیدملک عشق نداشت
عیــن آتش شــد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کزاین شعله چراغ افروزد
برق غیــرت بــدرخشید وجهــان بر هم زد
مــدعـی خواست که آید به تماشـاگه راز
دست غیب آمــد و بر سینه ی نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمـدیـده ی مــا بودکه هـم بر غـم زد
جـان علـوی هــوس چاه زنخدان توداشت
دست درحلقه ی آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آنروز طرب نامه ی عشق تونوشت
کــه قلــم بــر سـر اسبــاب دل خــرم زد