پاراگلایدر
زنده باد آفتاب سحر که سرش را می چرخاند
پیدایت می کند و تلألوء ِاولش را برای ِ تو پست می کند
شما باشین تا شب خوش و سرخوش نمی شین؟
پاراگلایدر
خوشحالی خوب کردن حال آدمی که حالت به خاطر ناخوش احوالی اش خوش نیست...همین قدر ساده و همین قدر پیچیده ایم ما
پاراگلایدر
ای یار... ای یگانه ترین یار
چند کرور کرور واژه بنشانم کنار هم که حزن صدای امشب تو را که به گوشم فروغ می خواند رج زده باشم ...
ali
طفا دقت کنین بچه ها
چرا می گویند ” فیلسوف ” و نمی گویند ” گاوسوف ” ؟!
چرا می گویند ” پیراهن ” و نمی گویند ” جوان اهن ” ؟!
چرا می گویند ” اتوبوس ” و نمی گویند ” اتوماچ ” یا ” جاروبوس ” ؟!
چرا می گویند ” خداحافظ ” و نمی گویند ” خداسعدی ” ؟!
چرا می گویند ” اتومبیل ” و نمی گویند ” اتومکُلنگ ” ؟!
چرا می گویند ” ماشین ” و نمی گویند “شماشین ” ؟!
چرا به طراح چنین سوالاتی می گویند ” دیوانه ” و نمی گویند ” غول آنه ” !؟
zahra
به راننده تاکسیه میگم :
هزاری از این بهتر نداری ؟
میگه : چشه ؟ امام توش خوب نیفتاده ؟!
پاراگلایدر
من هستم توی ایستگاه و مرد جوانی با کیف سامسونت و صورت خسته و تنها. نشسته ام روی نیمکت او راه می رود. نگاهم نمی کند. گمانم حس می کند شاید از تنهاییمان بترسم صورتش را انداخته پایین می رود آن طرف تر . نمینشیند روی نیمکت. زیر چهارچوب هم نمی ایستد. می رود آن طرف. تا نبینمش تا نترسم از تنهاییمان. راست است فکرهاش. راحت ترم وقتی که نیست زیر چهارچوب. راحت ترم وقتی نمی بینمش و ترسم نیست از تنهایی شبانه ایستگاه. فکر می کنم این قوانین نانوشته را کی تصویب کرده است؟
ali
شب به حیاط می روم
گریه ای سیر می کنم
که دانسته ام چه دوست دارمت
و تو هیچ دوستم نمی داری!
گریه کن
گریه کن ای چشم های من
گریه کن تمامی غم هایت را..
چون گریستنم را دیدی
دستمالم را از من نستان
که غمی چنین بزرگ دارم و
اشک ها دل آسایند...