Hossein Behzadi
پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
sasan pool
یار با ما بیوفایی میکند بیگناه از من جدایی میکند شمع جانم را بکشت آن بیوفا جای دیگر روشنایی میکند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
sasan pool
تو که رفتی پریشون شد خیالم / همه گفتند که من دیوانه حالم نمیدانند که این دیوانه در فکر شفا نیست / که هرچی باشه اما بی وفا نیست . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * این دقیقا حال من هستش.
رضا
باد موهايش را به بازی می گيرد و من چشم بر هم می نهم وهمبازی باد می شوم: گلوله ای نخ در مشت می دوم پای برهنه در پی بادبادکی که چرخ می خورد در بلند آبی آسمان. دل می سپارم به رقص موزون بادبادک ها و اوج می گیرم همراهشان تا بيکران لاجوردی آسمان. در پس کوچه ای نگاهش راه نگاهم می بندد. می نگرد, سادگيم را, پاهای برهنه ام را و چشمانم را که چه آسان هم رقص پرواز بادبادک ها می شود. باد می آید و در ميان پيچ و تاب موهايش ره گم می کند. ره گم کرده سرانگشتان نوازشگر باد بادبادکم را از بندش می رهانند... لبخندی بر گوشه لبانش می شکفد و شکوفه ای در دلم جوانه می زند.