یافتن پست: #نمی

امیرحسین
امیرحسین
امروز حراست دانشگاه بازم بهم گیر داد . . . . ... . . . . . . . از جملات جدید خود داف پندارانه بعضی از دخترا
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:40
+5
ronak
ronak
گفت :دوستت دارم... هر چی گشتم مثه تو پیدا نشد... گفتم :خوب گشتی؟؟؟ گفت :اره گفتم :اگه دوستم داشتی نمی گشتی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:38
+5
ronak
ronak
کسی در این سوز و سرما دستــهایت را نمی گیرد. در جیبــــت بـــگذارشان، شاید ذره ای خاطره ته جیبت مانده باشد، که هنوز هم گرم است
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:35
+5
ronak
ronak
آنچنان نرم و پیوسته که به چشم نمی آید ازدحام فاصله ات ... گویی که هرگز قصد رفتن نداشته ای ... با لبخند می روی... قدم قدم ... و با گریه میمانم... قرنهاست که رفتنت را می پایم! میمانم و لبخند قاب شده ای را بر دیوار میکوبم!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:32
+5
ronak
ronak
گاهی وقتا دلم میخواد مثل جودی ابوت باشم! پر انرژی ... با خنده هایی که از ته دلن ... گریه هایی که با دلیلن ... با اون شخصیتی که جلوی هیشکی نمیشکنه ... و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم .....!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:25
+5
ronak
ronak
از تنهایی گریزی نیست... میگذارم آغوشم برای همیشه یخ بزند! نمیخواهم کسی شال گردن اضافی اش را دور گردن آدم برفی احساسم بگذارد...!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:18
+6
عسل ایرانی
عسل ایرانی
یه چیزهایی هست که .....
نمی شود به دیگری فهماند،
نمی شود گفت ،
آدم را مسخره می کنند!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 18:52
+4
امیرحسین
امیرحسین
رشیدپور تو برنامش نمایش میده که کلمه "دلار" تو ایران فی-+لتر شده و وقتی اس ام اسی بدید این کلمه توش باشه به مقصد نمیرسه !
آخرین ویرایش توسط در [1390/12/26 - 03:48]
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 17:39
+4
رضا
رضا
عکس چشمات پیشه رومه ، بغض عشقت تو گلومه صورتم از گریه خیسه ، دیگه کار من تمومه همه جا صدای جیغه ، چیزی نیست خوابی عمیقه روی دستای غریبم جای بوسه های تیغه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 16:56
+2
رضا
رضا
بعد از ماهها گریه فردا قرار است بخندم... نمی دانی این مدت چه بر من گذشت! گاهی به سرم می زد هر چیز و هرکس را با تو اشتباه بگیرم... گاهی آنقدر به خاطراتمان تلنگر می زدم... که از یاد می بردم نبودنت را... گاهی از زبان تو براي خودم دردل می کردم... گاهی هم آنقدر می خندیدم که گریه ام بگیرد... گاهی به سرم می زد تمام شعرهایم را فراموش کنم... اصلاً میخواستم عشق را جلوي در بگذارم، شاید ساعت نُه که شد...!!! گاهی به ع[!]ایت خیره می شدم... به این اُمید که شاید بهانه اي براي غرورت پیدا کنم... گاهی با خودم قرار میگذاشتم که از خواب بپرم... تا بگویم همۀ اینها خواب بود...؟؟! گاهی بی صدا روي تخت خوابم می نشستم، و به فریاد هاي نکشیده ام گوش می دادم........ خلاصه اش را اگر بخواهی، با همین گاهی ها دوریت را باور نکردم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 16:10
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ