ronak
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
! من با تو زندگی می کنم
ronak
ما با نفس سلامت ای دوست خوشیم
از گرمی هر کلامت ای دوست خوشیم
هرچند که افتخار دیدارت نیست
با زنگ خوش پیامت ای دوست خوشیم .@Malo0o0os
آرزویم این است ...
نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه، که دلت می خواهد
سال نو بر همه مبارک
saman
درود بر همگی
میخوام 1 حالی بهتون بدم 1کی از متنامو بزارم براتون شاید نفهمید ولی باید بفهمید میفهمید چی میگم؟
میگه که : شدم 1 زنجیری دیوونه ی احمقو دیگه ام خوب دردی نیست که نشه درک کرد
تو راهم سختی پیش بوده او سعی کردم . گرچه گنجی نبود که بشه کشف کرد
رو دنیا شکی نیستو میشه شر کرد باش. هرچند مردی نیست که بشه جنگ کرد
همه چی واضحه.تو روزم میشه درد و دید. پس دیگه عهدی نیست که باشیم شبگرد
ronak
با « یکی بود یکی نبود » شروع میشود این قصه
با یکی ماند یکی نماند، تمام.
یکی، من بودم یا تو؛ مهم نیست
مهمْ
قصهایست که تمام میشود!
ronak
من عادت دارم نگاه کنم به آدمهایی که از دور می آیند؛
تا آن زمان که ثابت شود "تو" نیستند ...
دوستی
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
دوستی نیز گُلی است؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقۀ تُرد ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد
جان این ساقۀ نازک را
دانسته بیازارد!
در زمینی که ضمیر من و تست،
از نخستین دیدار،
هر سخن، هر رفتار،
دانه هایی است که می افشانیم.
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش، مهر است
گر بدان گونه که بایست به بار آید،
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیارآید.
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس.
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.
زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
(فریدون [!])
ادامه دارد ...