یافتن پست: #ها

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هنگام درس دادن استاد سر کلاس
(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)
وقتی استاد خبر امتحان رو میده
(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)
موقع امتحان
(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)
وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری
(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)
وقتی که نمره ها رو میزنن
(͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)
دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 19:26
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 19:22
+4
محمد حسن کاظمی
محمد حسن کاظمی
پسرخاله م کلاس چهارمه تو [!] سه تا دوست دختر داره! من همسن اين بودم ظهرا تلويزيونو از برق ميکشیدم سمندون از توش نياد بيرون بخورتم ....
دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 15:50
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 12:21
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یكی از لوازم تحریرای لوكس زمان ما از این پاككن هایی بود كه یه سرش پاك میكرد اون یكی سرش جاروووو !!
حكم تبلت الآن رو داشت!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/27 - 12:16
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 22:43
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو
بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده !

دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو
بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو
داد…!

اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق
قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به پسرک داد…

آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام
خوابید و راحت خوابش برد.

ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ،
چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده
شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش
را به او نداده …!!!
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 22:07
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 22:03
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 22:00
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مرد: این لباس‌ها چیه رفتی دوباره خ[!]؟!
زن: آخ باز شیطون گولم زد گفت بهت میاد.
مرد: مگه بهت نگفتم هر وقت شیطون داشت گولت میزد بگو دور، شو دور شو...
.
.

زن: گفتم، ولی میگفت از دور خیلی بیشتر بهت میاد...! :|
دیدگاه  •   •   •  1393/06/26 - 15:43
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ