بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد
بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد
بیا، که وقت بهار است و موسم شادی
مدار منتظرم، وقت کار میگذرد
ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی
که عیش تازه کنم، چون بهار میگذرد
نسیم لطف تو از کوی میبرد هر دم
غمی که بر دل این جان فگار میگذرد
ز جام وصل تو ناخورده جرعهای دل من
ز بزم عیش تو در سر خمار میگذرد
سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی
به دیده گفت دلم: کان شکار میگذرد
چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید
که نعره میزد هر یک که: یار میگذرد
به گوش جان عراقی رسید آن زاری
از آن ز کوی تو زار و نزار میگذرد
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که دريا جد تو
در يک تباني ماهي بيچاره را در تور ماهي گير گم کرده
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که گل در عقد زنبور است ولي از يک طرف
سوداي بلبل يک طرف خال لب پروانه را هم دوست ميدارد
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست
من از جنس زمينم خوب ميدانم ، که اينجا جمعه بازار
است و ديدم عشق را در بسته هاي زرد کوچک نسيه ميدادند
در اينجا قدر نشناسند مردم
در اينجا شعر حافظ را به فال کوليان اندازه ميگيرند
زمـيــن ســرد اســت و بــي احـسـاس ،
طـــراوت دور،
چــرا بـــيـــهــوده مــي آيـــي ؟
خوش آن که حلقههای سر زلف وا کنی
ديوانگان سلسلهات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشيدهاست
يعنی تو هم بيا که تماشای ما کنی
کردی سياه، زلف دو تا را که در غمت
مويم سفيد سازی و پشتم دو تا کنی
تو عهد کردهای که نشانی به خون مرا
من جهد کردهام که به عهدت وفا کنی
من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کنی **
گر عمر من وفا کند، ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی **
سر تا قدم، نشانه تير تو گشتهام
تيری خدا نکرده مبادا خطا کنی **
تا کی در انتظار قيامت، توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا کنی **
دانی که چيست حاصل انجام عاشقی؟
جانانه را ببينی و جان را فدا کنی **
شکرانه ای که شاه نکويان شدی به حسن
میبايد التفات به حال گدا کنی **
حيف آيدم کز آن لب شيرين بذلهگوی
الا ثنای خسرو کشورگشا کنی **
آفاق را گرفت، فروغی فروغ تو
گر به شمشير جفا پاره كني سينهء ما
همچنان مهر تو ورزد دل بي كينهء ما
رقم مهر و مه از سينه افلاك رود
نرود نقش خيال تو ز آئينهء ما
قطره اي بودي و دلها همه جوياي تو بود
شب چراغي شده يي باش بگنجينهء ما
جاي آنست كه خون سر زند از چشم حسود
بسكه پر شد دلش از كينهء ديرينهء ما
يارب اين نغمه كه پرداخت كه ابريشم عود
آتش انداخته در خرقهء پشمينهء ما
در صف طاعت اگر تيغ كشد غمزهء تو
خون بجيحون رود از مسجد آدينهء ما
بر نيايد نفس گرم «فغاني» امروز
در خمار است مگر از مي دوشينهء ما
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای ببندند و رها نیز کنند
عاشقان را ز بَرِ خویش مران تا بر تو
سر و زَر هر دو فشانند و دعا نیز کنند
گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن
کاین گناهی است که در شهر شما نیز کنند
بوسه ای زان دهن تنگ بده یا بفروش
کاین متاعی است که بخشند و بها نیز کنند
تو خطائی بچه ای از تو خطا نیست عجب
کانکه از اهل صوابند خطا نیز کنند
گر رود نام من اندر دهنت باکی نیست
پادشاهان بغلط یاد گدا نیز کنند
رفتم که بشکنم به ملامت سبوی خویش
در راه دل سبیل کنم آبروی خویش
بر عافیت چه ناز کنم گر برآورم
خود را به عادت غم و غم را به خوی خویش
بازآورم که سوختم از آرزوی خویش
خود را چنان ز هجر تو گم کرده ام که هست
مشکل تر از سراغ توام جست و جوی خویش
تا مست گفتگوی تو گشتم، ز همدمان
بیگانه وار می شنوم گفتگوی خویش
این جنس گریه، عرفی، ز اعجاز برترست
دریا گره نکرده کسی در گلوی خویش
زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما
اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما
عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد
چین فروش دامن صحرای امکانیم ما
غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی
از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما
هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن
تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما
در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم
عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر
گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم
میمپرس از من سخن زیرا که چون پروانهای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده میبایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشتهدل آنجا شدم
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم