یافتن پست: #ها

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

میان دیدن وندیدن،رفتن ونرفتن،چیدن ونچیدن و بودن ونبودن تردید نباید کرد
دیدن افق های روشن رفتن به میهمانی گنجشک ها
چیدن شکوفه ها وبهار نارنج ها
همه بهانه برای بودن است
وماندن
بدون تردید گنجشک ها فردا وفردا ها قصه ها وحرف ها برای ما دارند
پنجره را بگشا به دریا وبه خورشید بنگر دعای سبزم ارزانی نگاهت باد

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:58
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

دارم دق میکنم چه جور فراموشت کنم من اخه چه جور میشه،
که ترک اغوشت کنم من
تو احساسمو بستی،
به همه حیله و نیرنگ
مگه چی کم گذاشتم،
به جز محبت و دل تنگ
همه احساس من به پای حیله هات حروم شد همه جونم و عمرم،
به پات نا تموم شد
می خواستم تو رو تو اوج اسمونها ببرم
من
اخه چه جور دلت امد جداشی از، عشق و دل من اره عشق و دل من

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:57
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛ خورده شدند

آنها که لال مانده اند؛ می شکنند
دندانساز راست می گفت: پسته لال؛ سکوت دندان شکن است!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:55
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
رخش، گاری کشی می کند رستم،
کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب،
ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،
از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد
وایموریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:54
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

فقط مرغ‌های دریایی‌اند که از توفان نمی‌هراسند،
حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم می‌کنند
و جایی برای نشستن پیدا نمیکنند، آن ‌قدر بال می‌زنند که توفان فرو نشیند
و زمینی برای‌ نشستن بیابند یا در همان اوج جان می‌دهند،
آن که در میان امواج می‌افتد مرغ دریایی نیست...
مرغ دریایی در اوج می‌میرد...
آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می‌کند تا سقوط را نبیند...!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:52
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
تمام دلخوش من از تو : دلی ناشاد سهم من

سحرگاه و طلوع از تو و فریاد سهم من

تمام بیستون با ضربه های تیشه اش از تو

از این دلدادگی تنها تب فرهاد سهم من
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:45
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
من خدا را دارم

کوله باری بر دوش

سفری می باید : سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت : هرکجا لرزیدی : از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل : من خدا را دارم

و اکنون من و سازم چندی است که فقط با اوئیم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:44
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
شبی بود و بهاری،
در من آویخت چه آتش‌ها،
چه آتش‌ها برانگیخت
فرو خواندم به گوشش
قصه‌ی خویش
چو باران بهاری اشک می‌ریخت.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 23:42
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نمی دانم چه می خواهم خدایا •
به دنبال چه می گردم، شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پر سوز؟

***** •
ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم، آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

***** •
گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

***** •
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند
***** •
دل من، ای دل دیوانه من
! •
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:22
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

دیدگاه  •   •   •  1392/05/11 - 22:19
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ