رَنگــــِ تَنــــهایی
دلشــِکستــِگی
بُغــــض وَ خامــــوشی
چیــــزی نیستــــْ
تآریـــخ مَصـــرَفم گذشتـــه اَستــــْـ !!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند نای ما خاموش ولی این زهرهی شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی میکند گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی میکند سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی میکند با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی میکند شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
کسی یادش نبود اینجا یه گندمزار کوچیکه مسیر خوشه های زرد تو مشت باد تاریکه
***
کلاغ از مزرعه دل کند مترسک از وسط تا شد کسی چیزی نگفت اما خبر مشهور صحرا شد
من پشیمانم از آن عشق که پستم می کرد
بر زبانهای شما دست به دستم می کرد
مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم
تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم
یک نفر میوه احساس مرا چیدو گذشت
گریه ی نیمه شب روح مرا دیدو گذشت
یک نفر گریه ی عاشق شدنم را خندید
لحظه ناب شقایق شدنم را خندید
من از آن عشق که می مرد حکایت کردم
به خدایی که تو را برد شکایت کردم
دیرگاهیست که تنها شده ام /
قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است /
باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئینه ز من با خبر است /
که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم /
همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید /
تا نبینم که چه تنها شده ام
زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیرش هر چه نا زیباست آن تدبیر ماست
زندگی آب روانی است روان می گذرد
آن چه تقدیر من و توست همان می گذرد
باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد