یافتن پست: #ها

ronak
ronak
چقدر نیازمندم كه حرفهای بیشمارت را از چشمان بیقرارت بشنوم چقدر نیازمندم كه سكوت طولانی ام را بشنوی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:38
+6
gamer
gamer
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است در میان مزرعه های طلایی گندم مترسکی با لبهایی خندان ایستاده است لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالیمترسک خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته است خوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می سوزندفصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو می آیدتکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواست کودک درد گندم ها را می فهمدمترسک را به دار می آویزدصدای نحس کلاغها به گوش می رسدکلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی مترسک قاه قاه می خندنداینگ خوشه های گندم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:37
+2
gamer
gamer
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:37
+2
gamer
gamer
می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستنن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:36
+2
ronak
ronak
بابا همیشه چهار حرف بابا پشت خاکریز دشمن چهار حرف بابا با ترکش پشت گردنش در نقطه صفر مغناطیسی بیهوشی و فراموشی چهار حرف بابا اسیر... بابا مفتود الاثر بابا بایک پلاک درون تابوت سه رنگ چهار حرف بابا اگر کمی هم شیطنت داشته باشد چهار حرف بابا اگر آن گربه هم سمور نبود چهار حرف بابا اگر مرغ همسایه هم غاز نبود چهار حرف بابا همیشه چهار حرف پسر لعنتی دوست داشتنی من واقعیت را قبول کن اگر تو هم ادای بابا را خوب در بیاوری بابا هنوز هم چهار حرف بابا همیشه چهار حرف ! ؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:36
+4
gamer
gamer
یه روزگار بد یه دختر کور بود که پسری رو دوست داشت پسره هم اونو خیلی دوست داشت بعد دختره میگه اگه من بینا بودم اونوقت می فهمیدی که چقدر دوست دارم .بعد ها یکی پیدا میشه چشماشو می ده به دختره بعد دختره که بینا میشه می بینه دوست پسرش کوره ترکش می کنه ولی پسره بهش می گه برو ولی خیلی مراقب چشام باش
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:35
+2
ronak
ronak
کارمندان شرکت BMW و خریداران در ریاض:))=)):))
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 02:31
+3
ronak
ronak
تفاوت بین آقایان و خانومها
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 01:24
+6
مهسا
مهسا
آرزویم این است آرزویم این است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز وبه اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آنكه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد... .............
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:59
+9
مهسا
مهسا
دست هايم به آرزوهايم نمی رسند آرزوهايم بسيار دورند ولی درخت سبز صبرم می گويد اميدی هست ، خدايی هست اين بار برای رسيدن به آرزوهايم يک صندلی زير پايم می گذارم شايد اين بار دستم به آرزوهايم برسد ............
دیدگاه  •   •   •  1390/10/23 - 00:56
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ