یافتن پست: #ها

maryam
maryam

دخـــتری که ...
لاک هاش پریده و ناخوناش کوتاه بلنده ...

دختـــری که ...
موهاش ژولی و پولی و ابروهاش پُر شده

دختــــری که ...
براش مهم نیست آرایش داره یا لباساش لنگه به لنگه ...

این دختــــر خسته است ..
افســـرده است ...
یه کم درکــــش کن ... !!





دستشـــو بگیر ببر شده حتی با زور بیرون... بگردون ..
براش گل بخر ..
بهش محبت کن ..
بذار بفهمــــه دوستش داری ...
قدرشو میدونــــی ...

این دختــــر ..
از دست کارایِ تـــو و بی توجهی های تـــو اینجوری شده !!
روز اول آشناییتون مگه اینجوری بود ؟؟ هان ؟؟!!
درک کن یه کم ..
قــدر بدون ...
بفهـــــــم این چیزا رو .. !! سخت نیست !!





{-60-}

دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:32
+3
maryam
maryam



زن معنــــی تمــــام نگـــاه ها را می دانـد....

میداند...

چـــــــه نگاهــــی برای دیدن قلـــبش است...!

چــــــه نگاهــــــی برای کشـــف اندامـــش...!





دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:30
+3
maryam
maryam



فقط مردها غیرت ندارند "...

باورکن زنها هم رگ غیرتی دارند...

که اگر گل کند ....!

همه ی مردانگی ات زیر سوال میرود ...!!!





دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:28
+2
maryam
maryam



گاهی دلت از زنانگی می گيرد
ميخواهی كودك باشی
دختر بچه ای كه
به هر بهانه اي به آغوشی پناه مي برد
و آسوده اشك می ريزد
زن كه باشی
بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن كنی...





دیدگاه  •   •   •  1393/03/3 - 00:26
+2
maryam
maryam
بالاخره خواهد آمد...
آن شب هایی که تا صبح...
در کنار تو بیدار بمانم،
سَرت را رُوی سیـــنه ام بگذارم ..
و به تو بگویم که...
در کنارت چه قَــدر خوشبخت هستم! 
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 23:33
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:44
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند
از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد
و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:42
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
از بچگی با هم تفاوت داشتند یکی به موسیقی علاقه داشت یکی به خبرنگاری
یکی دوست داشت در خفا کار کند یکی در دید.
یکی دوست داشت همه تصویرش رو ببینند دیگری دوست داشت هیچ تصویری از وی منتشر نشود
بله دوستان این است داستان دو برادر هنرمند یکی خبرنگار واحد مرکزی خبر حسینی بای
و دیگری هنرمند با استعداد و خوش ذوق ارنجمنت بای ( arrangement by )
خواهر آنها " استند بای " و پدر آنها "های بای " بود.
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:40
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
اگر ساعت ها کنار کسی بودین و دلتون اینترنت نخواست

باهاش ازدواج کنین :))
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:33
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هفت سالم بود تازه خوندن یاد گرفته بودم،میرفتم قبرستون دم خونمون
سرقبرها قرآن میخوندم،پول میگرفتم.یک بار بابام منو دید،
جوری کتکم زد نزدیک بود همونجا خاکم کنند.
دیدگاه  •   •   •  1393/03/2 - 20:30
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ